آرش

نوشته های آرش فهیم درباره فرهنگ، هنر و سینما

غواص ها به تشییع ما آمده بودند

این روزها همه از عظمت مراسم تشییع غواص های شهید می گویند؛ لحظه ای از زمان که به عنوان یک «روز خدا» در تاریخ ثبت شد. همه می گویند؛ مردم به تشییع شهدا رفتند، اما درواقع، شهدا بودند که به تشییع ما آمدند. تشییع، آئینی است برای اعلان مرگ و خاکسپاری فرد یا افرادی. اما مگر زنده تر از «شهید» هم یافت می شود؟ آن ها، خود نبض حیات جامعه بشری هستند؛ تاریخ را ساخته‌اند و تاریخ را می سازند. 26 خرداد، آن ها باز آمدند تا خون تازه و پاکیزه ای به رگ های زمانه جاری شود. غواص های شهید، با دستان بسته، گویی دست خدا بودند که ظاهر شدند تا راه رهایی را به ما نشان بدهند. استخوان هایی که هر کدام، ستونی برای ایستادگی تن این وطن و دین بودند.

قیام 26 خرداد 94 تهران، نه تشییع جنازه که تشییع زندگی بود. مانوری برای زنده و جاری بودن یک ملت و هشداری برای آن ها که مرگ این جامعه را می خواهند. غواص ها به تشییع ما آمدند تا صف زندگان را از «شبه زنده ها» جدا کنند آن‌ها آمدند تا با گرد هم آوردن مردم، رودی را نقش ببندند و بار دیگر اعلام کنند، مقصد و مقصود ما باتلاق نیست:

رودیم و به لب سرود دریا داریم

در ما نفس هرزه مرداب مباد

اندیشمندان علوم اجتماعی معتقدند که مناسک اجتماعی، ابزاری برای تبلور روح یک جامعه است. شاید هیچ نوع مناسکی مثل مراسم بدرقه، استقبال از شهدا، عمق جان و وجود موجودی به نام ایران اسلامی را با همه تاریخ و فرهنگ و هویت و فراز و نشیب هایش نمایان نمی سازد. مناسکی که مردم، خویشتن واقعی خود را برملا می کنند. در زمانه ای که هر محفلی قصد دارد تا تصویر باب میل منافع خود را از «مردم» ارائه دهد، این گونه گردهمایی ها همه حیله های منفعت طلب ها را نقش برآب می کند.

بنابراین می توان قیام «26 خرداد 94» را یک تجدید انقلاب دیگر دانست. یکی از خاصیت های انقلاب اسلامی این است که برخلاف سایر انقلاب ها در یک مبدأ تاریخی خاص محدود نمانده است. 22 بهمن 57 تاریخ کلید خوردن این مسیر است که در پی، منازل پی در پی خودنمایی می کنند. تاریخ هایی مثل 12 فروردین، 13 آبان، 23تیر، 9 دی و ... این بار 26 خرداد، هر کدام انقلابی برای اعلان زنده بودن انقلاب 22 بهمن 57 هستند. و دشمنی که از هر راهی به ما حمله می کند، راه جدیدی را برای افتخار و پیروزی پیش روی ما می گشاید.

اما در هر هنگامه ای از درخشش گوهر این سرزمین، گروهی از خودی ها هم هستند که به طور زورکی قصد «نخودی» شدن را دارند. همان هایی که این روزها سرود جوشش عشق و نفرت از مرداب را «مصادره سیاسی» توصیف می‌کنند. ببینید عمق فاجعه عده ای تا کجاست که عبارت‌هایی چون «مرگ بر آمریکا» را برخورد سیاسی و مصادره به مطلوب شهدا می دانند! غافل از اینکه «مرگ بر آمریکا» نه یک شعار، که پرچم هویت همه آزادی خواهان و عدالت طلب‌های جهان است. و مگر غیر از این است که قاتل اصلی این شهیدان، آمریکاست؟ از نظر ما صدام، عروسک خیمه شب بازی ای در دست آمریکا و اسرائیل انگلیس بیش نبود. البته طبیعی است؛ باید هم «بزدل ها» سرودهایی در ستایش آزادگی و عدالت و انسانیت را به «دلواپسی» تعبیر کنند. جای دلواپسی نیست!

  
نویسنده : ; ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۳/۳۱
تگ ها :

نگاهی به فیلم سلما

وقتی کاخ سفید منجی سیاه پوست ها می شود!

همزمان شدن نمایش فیلم «سلما»(Selma) با قیام سیاه پوست ها و اعتراض های مردمی به رفتارهای نژادپرستانه حکومت آمریکا یک اتفاق شگفت انگیز است. هر چند که تولید فیلم هایی درباره سیاهان آمریکا در چند سال اخیر افزایش یافته است، اما اتفاق قابل تأمل این است که درست در هنگامه اعتراضات به قتل سیاه پوست ها توسط پلیس آمریکا، فیلمی روی پرده سینماهای آن کشور رفته که گویی در واکنش به همین اعتراض ها ساخته شده است. این همزمانی، بار دیگر چابکی نظام ایدئولوژیک «هالیوود» در مواجهه با مسائل روز کاخ سفید را به رخ کشید. آنچه سینمای استراتژیک نامیده می شود، در رویارویی فیلم «سلما» با امواج کنونی جامعه آمریکا عینیت یافته است.

به طور کلی، آنچه جریان سینمایی سیاه پوست محور هالیوود می نامیم، بخشی از طرح های سازمان سیا در عرصه فرهنگ و هنر محسوب می شود. فرانسیس ساندرس، در کتاب مشهور خود «جنگ سرد فرهنگی» به افشای بخشی از این طرح ها پرداخته است. او نوشته که سازمان سیا به سینماگران هالیوودی سفارش می دهد تا با نمایش زندگی سیاه پوستان در فیلم های خود سعی کنند تا چهره نژادپرستانه آمریکا را در سطح جهان ترمیم کنند. فیلم «سما» نیز دقیقا با چنین رویکردی ساخته شده است و به همین دلیل این فیلم را استراتژیک می دانیم.

در کشور ما وقتی از سینمای استراتژیک (راهبردی) حرف می زنیم، همه به یاد فیلم هایی می افتند که با پروداکشن بزرگ و هزینه ای سرسام آور ساخته می شوند. اما واقعیت این است که هر نوع فیلمی که بسترساز اهداف کلان یک کشور یا حاکمیت باشد، حتی در صورت فقدان ساختار عظیم و هزینه سرسام آور تولید، در دایره سینمای راهبردی قرار می گیرد. مصداق بارز چنین تعریفی، فیلم «سلما» است. در این نوشتار به بازیابی و خوانش بخشی از نشانه ها و عناصر ایدئولوژیک و راهبردی فیلم «سلما» می پردازیم.

فیلم «سلما» به کارگردانی آوا دوورنی، درباره یکشنبه خونین آمریکاست؛ 7 مارس سال 1965 گروهی از سیاه پوست های مقیم ایالات متحده به رهبری مارتین لوترکینگ برای احقاق حق رأی خود در شهر سلما راهپیمایی کردند. اما سرکوب شدند. در این فیلم زمینه ها و پیامدهای این تظاهرات به تصویر کشیده شده است.

 فیلم «سلما» در بازسازی درگیری های خیابانی و تظاهرات، موفق عملکرده و این صحنه ها در این فیلم، باورپذیر از آب درآمده اند. اما به جز این، ویژگی قابل توجه دیگری در این فیلم دیده نمی شود. حتی روایت فیلم نیز بسیار تخت و فاقد هر گونه تعلیق و التهاب و جاذبه ای است. بخش زیادی از فضای فیلم را هم گفت وگو و سخنرانی کاراکترها در بر گرفته است.

شخصیت اول و محوری فیلم، مارتین لوترکینگ است، اما سیمای او در این أثر از یک قهرمان هالیوودی فرسنگ ها فاصله دارد. هر چند که دیوید اویلو نقش او را به خوبی ایفا می کند، اما نوع شخصیت پردازی لوترکینگ در این فیلم به گونه ای است که باید آن را یک غیرقهرمان دانست، نه قهرمان. کافی است تا جاذبه و قدرت و وجه حماسی منجی گاوچران فیلم «تک تیرانداز آمریکایی» را با منجی سیاه پوست فیلم «سلما» مقایسه کنیم تا به عمق این مسئله آگاهی یابیم. لوترکینگ فیلم «سلما» نه تنها هیچ کاریزما و جاذبه ای ندارد که فردی میان مایه و سست معرفی می شود که حتی توان اداره خانواده خود را ندارد و همسرش را آزار روحی و روانی می دهد!

فیلم «سلما» نیز از همان الگوی سایر فیلم های سیاه پوست محور هالیوود تبعیت می کند. الگویی که قبلا هم در فیلم هایی مثل «12 سال بردگی»، «جانگوی آزاد شده»، «لینکلن»، «خدمتکار» و ... هم دیده بودیم. طبق این الگو، ابتدا به ظلم و ستم های ارباب ها و فئودال ها به سیاه پوست ها اشاره می شود. اما در ادامه، آنچه موجب رهایی و رستگاری شخصیت یا شخصیت های سیاه پوست می شود، حکومت آمریکاست. همچنان که در فیلم «12 سال بردگی» یک سفید پوست سرمایه دار منتسب به دولت باعث آزاد شدن شخصیت محوری فیلم شد، این بار هم رئیس جمهور وقت و دادگاه حکومت آمریکاست که حکم تظاهرات و کسب حق رأی سیاهان آمریکا را صادر می کنند. فیلم، با آزادی در محوطه مقابل کاخ سفید و برافراشته شدن صدها پرچم آمریکا در دستان سیاه پوست ها به پایان می رسد. سکانس پایانی سخنرانی لوترکینگ در مقابل کاخ سفید است. کاخی که در واقعیت مرکز همه شرارت ها و جنایت های جهان است اما در «هالیوود» به مرکزی برای تحقق رویاهای آمریکایی ها معرفی می شود! بنابراین، «سلما» نیز همچون بسیاری دیگر از فیلم های استراتژیک هالیوود، «کاخ سفید» را به عنوان قهرمان و منجی واقعی معرفی می کند. حتی در سکانس مذاکره لوترکینگ با لیندون جانسون رئیس جمهور وقت آمریکا، (با بازی تام ویلکینسون (از قول رئیس جمهور گفته می شود که دولت به دلیل مبارزه با فقر و گسترش عدالت اجتماعی مجبور به تعویق رسیدگی به حقوق مدنی سیاهان در آن کشور بوده. در طول فیلم، بارها بر تلاش دولت برای و ساخت بزرگراه ، کمک به فقرا و ... تأکید می شود. با وجود همه این نشانه ها و عناصر روایی آشکار در حمایت از حکومت آمریکا، جای شگفت است که عده ای در داخل و خارج از کشور این فیلم را أثری مستقل و در انتقاد از حاکمیت معرفی می کنند!

اما سوال مهم این است که از میان همه مبارزات سیاهان با نژادپرستی حاکم بر آمریکا، چرا دم و دستگاه هالیوود، حادثه یکشنبه خونین شهر سلما را برای ساخت یک فیلم انتخاب کرده اند؟

دلیل اول، در این است که در این واقعه تاریخی، سیاه پوست ها در پی کسب مجوز برای حضور در انتخابات بوده اند. مشارکت و رأی دادن مردم یک کشور در انتخابات، به هر حال نوعی حمایت از نظام حاکم بر آن کشور محسوب می شود. در فیلم «سلما» نیز دغدغه مارتین لوترکینگ و حامیانش نه تقابل و مبارزه با حاکمیت آمریکا بلکه حمایت از این حکومت بوده است. همان طور که در یکی از سکانس های ابتدایی فیلم می بینیم، زنی سیاه پوست، علاقه مند به شرکت در انتخابات، چگونه به قانون اساسی آمریکا عشق می ورزد.

دلیل دوم این است که این فیلم درست در شرایطی به نمایش درآمد و در محافل و جشنواره های سینمایی آمریکا مطرح شد که براری اولین بار، رئیس جمهور آن کشور قصد حضور در مراسم سالگرد یکشنبه خونین را داشت. به همین دلیل هم بسیاری، این فیلم را یک پروپاگاندا برای خودنمایی باراک اوباما در مراسم 7 مارس امسال در شهر سلما می دانند. همچنان که اخیرا در خبرها خواندیم، فیلم «سلما» در مدارس آمریکا و برای دانش آموزان نمایش داده می شود. و البته حمایت ها و تبلیغات برخی از سیاستمداران جمهوری خواه آمریکا نظیر بیل کلینتون هم نشانه دیگری است از ارتباط ساخت این فیلم با سیاست های دولت در قابل سیاه پوست ها.

  
نویسنده : ; ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۳/۳٠
تگ ها :

گفت وگو با «مرضیه هاشمی» مستندساز و گزارشگر شبکه پرس تی وی

تازیانه رسانه‌های آمریکا بر تن سیاه‌پوستان

 خیزش اعتراضی سیاه پوست‌ها و مواجهه خونبار حکومت آمریکا با آن‌ها، بیشتر به عنوان موضوعی سیاسی و اجتماعی بررسی می‌شود. اما نقش رسانه‌ها در این میان چیست؟ قتل سیاه پوست‌های غیرمسلح توسط پلیس و سپس برگزاری تظاهرات اعتراضی در شهرهای فرگوسن، بالتیمور، شیکاکو و نیویورک همچنان که یک واقعه سیاسی و یک پدیده اجتماعی است، یک آزمون فرهنگی و رسانه‌ای برای نظام سرمایه داری هم محسوب می‌شود. آیا امپراطوری‌های رسانه ای، شبکه‌های تلویزیونی و شرکت‌های فیلمسازی حاکم بر افکار عمومی جهان، اجازه آگاهی مردم درباره این حوادث را می‌دهند؟ برای یافتن پاسخ این پرسش و همچنین تحلیل قیام سیاه پوست‌های آمریکا، با «مرضیه هاشمی» گفت وگو کردیم. خانم هاشمی که قبل از گرویدن به دین اسلام، «ملانی فرانکلین» نام داشته، یک آمریکایی سیاه پوست است که برای گسترش آزادی، آگاهی و عدالت در جهان مبارزه می‌کند. او سال هاست که ایران را به عنوان پایگاه مبارزه برای تحقق اهداف مقدس خود انتخاب کرده. حتما گزارش‌ها و فیلم‌های مستند او را در شبکه تلویزیونی «پرس تی وی» دیده اید. او حتی یک فیلم مستند هم درباره ماجرای قتل یکی از کشته شده‌های فتنه 88 ساخته است. اما بیشتر آثار او درباره نژادپرستی در آمریکاست. مرضیه هاشمی به رغم کمبود وقت برای آماده‌سازی مجموعه مستند جدید خود درباره خشونت علیه سیاهان در آمریکا، اما در منزل خود، به گرمی به پرسش‌های من پاسخ داد. این گفت وگو چندی ژیش در روزنامه کیهان منتشر شد.

 

* برای عده‌ای از مردم، به ویژه آن دسته از افرادی که تحت تأثیر رسانه‌های غربی قرار دارند، مسئله ظلم به سیاهان در آمریکا غیرقابل باور است و  فکر می‌کنند این خبرها، جوسازی و سیاه نمایی علیه آمریکاست. چه پاسخی برای این عده از دوستان دارید؟

در آمریکا حتی بین مردان و زنان سفید پوست هم تبعیض وجود دارد. وقتی مردهای سیاه را با مردهای سفید مقایسه می‌کنیم و سپس وضعیت زنان سیاه را با همه این‌ها مقایسه می‌کنیم می‌بینیم که اختلاف خیلی زیادی بین آنها وجود دارد.

* حتی حالا که رئیس جمهوری سیاه پوست بر سر کار است؟

این فقط یک ظاهرسازی است. آمریکا افرادی را در جاهای مختلفی بر سر کار می‌گذارد، اما کنترل اصلی دست خودش است. کسی از خودشان را در یک کشور بروی کار می‌آورند و بعضی از مردم آن کشور هم فکر می‌کنند دموکراسی دارند! مثل کاری که درباره کشور مصر انجام دادند. درباره انتخاب رئیس جمهور سیاه پوست در آمریکا هم همین وضعیت هست. البته نمی‌توانیم این را انکار کنیم که شرایط سیاه پوست‌ها نسبت به موقعی که برده بودند، عوض شده است. اما بعضی‌ها می‌گویند که ما سیاه پوست‌ها در زمان برده بودن می‌دانستیم که دشمن‌مان کیست و تکلیفمان مشخص بود. اما الان وضعیت پیچیده شده است. چون شما می‌بینید که در قانون اساسی آمریکا حقوق سیاهان با سفیدپوست‌ها برابر است، اما در عمل، کاملا برعکس است.اوباما پوستش سیاه است، اما به نفع چه کسی کار می‌کند؟ مثل شاه، که ایرانی بود، اما به نفع چه کسانی کار می‌کرد؟ مردم آمریکا پس از بوش خیلی ناامید شده بودند، به همین دلیل آمریکا مجبور بود که ظاهر را تغییر دهد. بنابراین برخلاف بوش، فردی را روی کار آوردند که هم سیاه پوست بود، هم باسواد و هم جوان پسند، تا مردم امیدوار باشند. اما همه کارهای دوران اوباما، ادامه کارهای دوران بوش است و هیچ چیزی تغییر نکرده است. نه در داخل و نه در خارج آمریکا.

* چه شد که در یک سال اخیر این اتفاقات یک دفعه بالا گرفت؛ هم خشونت پلیس علیه سیاهان بیشتر شد و هم اعتراضات به این خشونت‌ها این همه برانگیخته شد؟ از فرگوسن شروع شد و بعد به بالتیمور و شیکاگو و کالیفورنیا و ... رسید؟

این حوادث از ابتدا بوده و الان هم هست و در آینده هم خواهد بود. از همان اول که سیاهان را به آمریکا بردند علیه او خشونت به کار می‌بردند. فقط فرق الان با گذشته در حضور تکنولوژی است. حالا همه موبایل دارند و از اتفاقات، فیلم می‌گیرند و روی اینترنت می‌گذارند و دیگران می‌توانند ببینند. قبلا وقتی سیاهان درباره خشونت پلیس حرف می‌زدند، کمتر کسی حرفشان را باور می‌کرد. اما الان وقتی از این خشونت‌ها فیلم گرفته می‌شود، افراد بیشتری می‌توانند آن را ببینند. اینکه یک جوان سیاه پوست را هم می‌کشند و هم جنازه اش را چهار ساعت و نیم کف خیابان نگه می‌دارند، یک پیغام برای سیاه پوست هاست. می‌خواهند با این کار به سیاهان بگویند که فکر نکنید کسی هستید، کنترل هنوز دست ماست و پدرتان را در می‌آوریم! چند هفته پیش هم سیاه پوست دیگری، با اینکه هیچ سلاحی در دست نداشت اما پلیس به او هشت گلوله شلیک کرد. کجای دنیا این جوری است؟

* در تظاهرات اعتراضی در آمریکا، آمارهای وحشتناکی از کشتار سیاه پوست‌ها علنی می‌شود. مثلا معترض‌ها می‌گویند که هر 48 ساعت یک سیاه پوست در آمریکا به قتل می‌رسد، یا اخیرا گفته شده که بین سال‌های 2003 تا 2009 حدود 98 میلیون سیاه پوست در آمریکا زندانی شده و پنج هزار نفر از آنها به دست پلیس به قتل رسیده‌اند. آیا این آمارها واقعیت دارند؟

بله، آمریکا بیشترین میزان زندانی در جهان را دارد. جمعیت کشور چین، چهار برابر آمریکاست اما جمعیت زندانی‌ها در آمریکا بیشتر از چین است. بیشتر زندانیان هم سیاه پوست هستند، مشخص است که چه خبر است و چه می‌گذرد.

* وجود این همه زندان و زندانی در آمریکا به چه علتی است؟

زندان در آمریکا تبدیل به نوعی تجارت شده است. زیرا بیشتر زندان‌ها خصوصی شده‌اند و هر چقدر بیشتر زندانی داشته باشند، درآمد بیشتری هم کسب می‌کنند. زندان‌ها هم برای پول درآوردن باید همیشه پر باشند و هم به این طریق می‌توانند سیاهان را کنترل کنند.

* چرا سعی دارند سیاهان را کنترل کنند؟

راستش را بخواهید از سیاه پوست‌ها می‌ترسند. چون همان طور که گفتم، تاریخ آمریکا پر از آزار و اذیت و شکنجه و سواستفاده از سیاه‌پوست‌هاست. به همین دلیل همیشه ممکن است سیاهان به خاطر این ظلم‌های تاریخی اعتراض کنند. راحت‌ترین روش هم برای کنترل سیاهان، زندانی کردن یا کشتن آن هاست.

* مورگان فریمن بازیگر سیاه پوست هالیوود هم اخیرا نسبت به عملکرد رسانه‌های آمریکا در انعکاس مغرضانه اعتراضات سیاهان در آمریکا اعتراض کرده و گفته که آنچه این رسانه‌ها از خیزش سیاه پوست‌های آمریکا نمایش می‌دهند منصفانه نیست. رسانه‌های آمریکا چگونه به خبرهای مربوط به این اعتراض‌ها جهت می‌دهند؟

به هر حال، رسانه‌ها در آمریکا همسو با دولت عمل می‌کنند. آنها تنها تصویری که از اعتراض سیاهان نمایش می‌دهند، خشونت و وحشی گری است. مثلا تصویر آسیب زدن سیاه پوست‌ها به خودروها و ساختمان‌ها را پخش می‌کنند. این درحالی است که معترض‌ها در مقابل خود پلیس، گروه‌هایی را برای محافظت از اموال عمومی تشکیل داده‌اند. اما رسانه‌های آمریکایی این واقعیت را کاملا برعکس نشان می‌دهند. ضمن اینکه همه افرادی که فعالیت اجتماعی انجام می‌دهند می‌دانند که در همه جنبش‌ها، نفوذی وجود دارد. بطور مثال در اعتراض‌ها، نفوذی‌ها به اموال عمومی آسیب می‌زنند تا پلیس را برای حمله به سیاهان بیشتر تحریک کنند. جالب این است همان‌هایی که کارشان دزدی و غارت سایر ملت هاست، در رسانه‌های خود سیاهان را به آتش زدن مغازه‌ها متهم می‌کنند! آن هم در شرایطی که سیاه پوست‌ها در آمریکا در شرایط بسیار بدی درحال زندگی هستند. مثلا وقتی به دادگاه می‌روند نمی‌توانند از حق خودشان دفاع کنند یا همیشه باید با ترس و لرز در خیابان راه بروند. وقتی خودم در سن‌کوئست که یکی از محله‌های سیاه پوست نشین آمریکاست رفته بودم تا تصویربرداری کنم، راننده گفت که فقط یک دقیقه وقت داریم چون خطرناک است. آن هم در ساعت 2 بعد از ظهر. سیاه پوست‌ها در چنین شرایطی در آمریکا زندگی می‌کنند. همان روز به پسرم «رضا» که 21 سالش است زنگ زدم و گفتم خوشحالم که در تهران هستی. چون حداقل خیالم راحت است. این یک واقعیت است که زندگی سیاه پوست‌ها در آمریکا همراه با نگرانی است. زن‌های سیاه پوست هر شب از خود می‌پرسند که آیا پسر یا شوهرشان به خانه بر می‌گردد؟ چون هر لحظه ممکن است هدف گلوله یا صدمه پلیس‌ها قرار بگیرند.

* اما عده‌ای مدعی‌اند که چیزی به نام سانسور در آمریکا وجود ندارد!

سانسور و سانسور کردن انواع مختلفی دارد. یک نوعش همین است که مثلا بخشی از یک متن را می‌برند. یک نوع دیگر هم هست که فرد برای پیشرفت در کارش نباید برخی مسائل را مطرح کند. در آمریکا، سانسور نوع دوم جریان دارد. مثلا در هالیوود، تنها به افرادی امکانات و تجهیزات نظامی ارائه می‌شود که در چارچوب خاصی کار کنند و اگر بخواهند خارج از این چارچوب کار کنند از آن امکانات محروم می‌شوند. برخی چیزها هم هست که در آمریکا اصلا امکان مطرح شدن ندارند.

* مثل چه چیزهایی؟

مثلا نمی‌توان به‌طور مستقیم به اسرائیل یا به صهیونیست‌ها انتقاد کرد. این موضوع در جایی نوشته نشده که فیلمسازان هالیوود نباید به این موضوعات بپردازند، اما همه می‌دانند که نباید سراغ چنین موضوعاتی رفت.

*درباره خودتان هم از این گونه مسائل پیش آمده؟

بله، من خودم چند ماه پیش در جلسه‌ای که توسط دفتر ارگ هولدر در شیکاگو برگزار شده بود رفتم. این جلسه درباره خشونت پلیس علیه سیاه پوست‌ها بود. بعد از جلسه، نشست رسانه‌ای برگزار شد. خبرنگارها سوال‌های الکی و پیش پا افتاده‌ای می‌پرسیدند. اما وقتی من دو سوال جدی مطرح کردم، پس از جلسه، فردی از دفتر ارگ هولدر من را مواخذه کرد که چرا چنین سوال‌هایی پرسیده ام! چون در کشور آمریکا مسئولان عادت به شنیدن سوال واقعی از خبرنگارها ندارند. همه فعالیت‌های رسانه‌ای در آمریکا ظاهرسازی است. در یک جلسه می‌بینید که 50 خبرنگار حضور دارند، اما هیچ کدام به اصل مسائل نمی‌پردازند.

* نوع تصویرسازی مسلمان‌ها در رسانه‌های آمریکا چگونه است؟

رسانه‌های آمریکا، از 11 سپتامبر به بعد راجع به مسلمانان جریان‌سازی منفی می‌کنند. یعنی می‌خواهند چهره مسلمانان را تخریب کنند. گروه‌هایی مانند داعش هم که معلوم است توسط چه کسانی درست می‌شوند به کمک این جریان‌سازی رسانه‌ای می‌آیند. رسانه‌های آمریکایی با بهانه قرار دادن کارهای داعش، مثل اتفاقاتی که در «شارلی ابدو» رخ داد، با پرداختی حرفه‌ای و گاهی با بیان فقط یک جمله، به ذهنیت منفی علیه مسلمانان دامن می‌زنند.

* چرا سیاه پوست‌ها یا مسلمانان، خودشان در آمریکا یک رسانه مستقل، مثل یک شبکه تلویزیونی یا یک خبرگزاری راه اندازی نمی‌کنند؟

چون این گروه‌ها در آمریکا فقط تا یک حد می‌توانند پیشرفت کنند. ما نوع برخورد با «پرس تی وی» را دیدیم که وقتی رو به پیشرفت بود، پخش آن را قطع کردند. تازه این اتفاق در انگلیس افتاد، وگر نه در آمریکا از همان ابتدا اصلا اجازه پخش «پرس تی وی» را ندادند. آنها جلوی هر چیزی که موثر است را می‌گیرند. مثل شبکه «آر تی» مسکو که وقتی دیدند دارد روی افکار عمومی در آمریکا تأثیر می‌گذارد جلوی پخشش گرفته شد.

*در سال‌های اخیر فیلم‌های زیادی در هالیوود درباره سیاه پوست‌ها ساخته شده که نمونه اخیر این فیلم‌ها «سلما» است. نظر شما آیا این فیلم‌ها از سیاه پوست‌ها حمایت می‌کنند؟

اصلا این گونه نیست. اتفاقا «سلما» فیلم خیلی ضعیفی است. اگر هالیوود قصد کار درباره حوادث مربوط به سیاه‌پوست‌ها در دهه 60 را داشت، می‌توانست خیلی کارها انجام دهد. اما با ساخت این گونه فیلم‌ها هم کار ضعیفی انجام می‌دهند و هم ادعا می‌کنند که دارند از سیاهان دفاع می‌کنند! همه اش ظاهر‌سازی است.

*اما در این سال‌ها علاوه بر ساخت فیلم درباره سیاهان، تعدادی بازیگر سیاه‌پوست نیز مطرح شده‌اند.

بله، اما خب، باز هم می‌بینیم که به جز تعداد کمی بازیگر، سیاه پوست‌ها در هالیوود جایگاه مهم دیگری ندارند. آیا شما در میان صاحبان شرکت‌های فیلمسازی، هیچ سیاه پوستی را می‌بینید؟ این هم یک ظاهرسازی دیگر است. چون امکان پیشرفت سیاه پوست‌ها در هالیوود محدود است، اگر هم موارد استثنایی می‌بینید، با هدف انحراف افکار عمومی است.

* شما به عنوان یک غیرایرانی، نظرتان درباره بی‌بی‌سی فارسی چیست؟

کاملا در چارچوب مأموریت خودشان یعنی نابود کردن نظام جمهوری اسلامی ایران کار می‌کنند.این دیگر مشخص است. هدفشان همین است. همیشه از جوانان ایرانی می‌پرسم که آیا فکر می‌کنید خارجی‌ها این همه شبکه فارسی زبان ماهواره‌ای را به خاطر این راه اندازی کرده‌اند که دلشان برای مردم ایران می‌سوزد، یا پشت این جریان چیز دیگری است؟ هدف اصلی آنها کنترل فکر مردم ایران است.

* واکنش بی‌بی‌سی به اعتراض‌های سیاه پوست‌ها چگونه بوده است؟

راستش را بخواهید من در این مدت به قدری درگیر کار و مأموریت بودم که اصلا فرصت نکردم بی‌بی‌سی را ببینم. اما در انگلیس هم قبلا شاهد اعتراض سیاه پوست‌ها و نوع واکنش بی‌بی‌سی بودیم. بی‌بی‌سی هم دقیقا واکنشی مثل رسانه‌های آمریکایی از خود نشان می‌داد. یعنی هدف آنها هم کنترل سیاه پوست هاست، اما با خشونت بیشتر.

* خیلی ممنون از اینکه وقت خود را در اختیار ما قرار دادید. لطفا اگر در پایان سخنی دارید، بفرمایید.

فقط این را بگویم که وقتی با بعضی از ایرانی‌ها صحبت می‌کنم، می‌بینم که آنها اصلا متوجه ارتباط بین رسانه‌ها و هالیوود با دولت آمریکا نیستند و فکر می‌کنند که سیاه پوست‌ها خشن و خلافکار هستند! چون این چهره‌ای است که هالیوود از سیاه پوست‌ها معرفی کرده است. آن زمان هم که من بچه بودم، هالیوود در فیلم‌های کاوبوی (وسترن) خود، چهره سرخ پوست‌ها را برخلاف واقعیت، بسیار خشن نشان می‌داد. سرخ پوست‌هایی که صاحبان اصلی سرزمین آمریکا هستند. الان هم همین کار را درباره سیاهان انجام می‌دهند. اگر واقعا سیاه پوست‌ها خشن هستند، پس چرا این همه سیاه پوست کشته می‌شود؟ اگر سیاه پوست‌ها خشن هستند و حمله می‌کنند، پس چرا سفید پوست‌ها و پلیس‌ها هیچ وقت کشته نمی‌شوند؟ این گروه از مردم ایران باید بفهمند که پشت پرده رسانه‌ها و هالیوود با دولت آمریکا چه می‌گذرد. اگر باور نمی‌کنند، فیلم «American Sniper» (تک تیرانداز آمریکایی) را ببینند. این فیلم که در آمریکا جایزه‌های زیادی هم برده، افرادی را به عنوان قهرمان معرفی می‌کند که به کشور دیگری حمله کرده‌اند و مردم آنجا را کشته اند! مردم فقط کافی است تا درباره افکار و عقاید پشت این فیلم فکر بکنند؛ فردی از آمریکا رفته به کشور دیگری و زن‌ها و بچه‌ها را کشته، آن وقت هالیوود او را تبدیل به قهرمان می‌کند! چشمانمان را بیشتر باز کنیم.

  
نویسنده : ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۳/٢٩
تگ ها :

نقدی بر اعطای گواهینامه درجه یک هنری به 18 سینماگر

درجه یک هنری برای کدام هنرمندان؟!

یادداشت من در صفحه 3 روزنامه کیهانhttp://kayhan.ir/fa/issue/454/3

اعطای گواهینامه درجه یک هنری، معادل مدرک دکترا به 18 سینماگر، یک بدعت تازه در عرصه مدیریت فرهنگی محسوب می‌شود. دست اندرکاران وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی با این حرکت، روشی متفاوت اما غیرتخصصی را در تجلیل از اهالی هنر، بنیان نهادند. فقط کافی است، شیوه اعطای نشان‌ها و جوایز هنری در سایر کشورها با اهدای این درجه توسط وزارت ارشاد مقایسه شود؛ بطور مثال، شوالیه فرانسه تنها به افرادی اهدا می‌شود که در راستای منافع سیاسی و دیپلماسی عمومی دولت فرانسه فعالیت می‌کنند. این وضعیت در اغلب جشنواره‌ها و محافل هنری مشهور جهان نیز برقرار است. ازجمله اینکه جایزه بهترین فیلم مراسم اسکار در دو دوره پی در پی اخیر، به فیلم‌های تهیه شده توسط «آرنان میلشان» اهدا شدند. همان تهیه کننده‌ای که به صراحت، خودش را جاسوس رژیم صهیونیستی معرفی می‌کند! هر چند که همه این جوایز با ادعای ملاک قرار دادن ارزش‌ها و توانایی‌های هنری تعیین می‌شوند.
اما وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی دولت ما، مسیر معکوسی را در معرفی سینماگران شایسته دریافت درجه یک هنری در پیش گرفته است. یعنی نه تنها در انتخاب این افراد، هیچ اثری از رویکرد فراگیر فرهنگی و ملی دیده نمی‌شود که ملاک‌های ظاهری هنری هم زیر پا گذاشته شده‌اند. به بیانی دیگر، مدیران وزارت ارشاد، برای چنین گزینشی، حتی شاخص‌های صرفا هنری و تکنیکی را هم فراموش کرده‌اند! چون کارنامه افراد دریافت‌کننده این درجه، گویای آن است که اغلب ایشان در دوران پسرفت و افت خود به سر می‌برند. برخی از آن‌ها، در سال‌های اخیر، ضعیف‌ترین آثار خود را خلق کرده‌اند. مثل آقای کارگردانی که آخرین فیلم او در جشنواره فجر دو سال قبل «هو» شد. و یا خانم بازیگری که سال هاست هیچ نقش آفرینی در خور اعتنایی نداشته، اما هم در دولت گذشته و هم در دولت فعلی بر صدر نشسته است! این شرایط درباره اکثریت قریب به اتفاق سینماگرانی که به تازگی درجه یک هنری به آنها اعطا شده، صدق می‌کند.
تبدیل صورت گرفته در گزینش هنرمندان برای دریافت این درجه، جایگزین کردن منافع حزبی و جناحی با اهداف ملی است. کاملا مشهود است، افرادی انتخاب شده‌اند که فعالیت‌های هنری این دوره آنها هیچ دستاوردی را برای فرهنگ عمومی کشور ما در پی نداشته، اما به خاطر رفاقت با مدیران دولتی کنونی یا حمایت‌های تبلیغاتی از ایشان، شایسته لقب درجه یک هنری جمهوری اسلامی ایران شناخته شده اند! 
وقتی این انتخاب‌ها را کنار درجه هنری یکی از شاعران می‌گذاریم، «حزبی» بودن این ماجرا بیشتر به چشم می‌خورد. وزارت ارشاد درحالی به هنرمندان درحال پسرفت، مدرک درجه یک هنری داده که سال گذشته، همین مدرک را از عباسعلی براتی پور گرفت. آن هم به خاطر اختلاف‌های شخصی که بین این شاعر و گروه شاعران عضو کمیته تخصصی ارزشیابی شاعران و نویسندگان وجود دارد.
ضمن اینکه نام بسیاری از هنرمندانی که در چند دهه گذشته خدمات فرهنگی بزرگی را به مردم این سرزمین و حتی جامعه بشری ارائه داده‌اند در این انتخاب خالی است. به عنوان مثال، پروانه معصومی، بازیگری که به رغم 71 سال سن، همچنان در عرصه بازیگری حضوری پویا و بانشاط دارد. یا مرحوم خسرو شکیبایی که بدون تردید یکی از بهترین بازیگران تاریخ سینمای ایران است، هرچند از‌دار دنیا رفته و چه بهتر که هنرمندان در دوران حیات قدر ببینند، اما می‌شد برای تجلیل از جایگاه این هنرمند و الگوسازی برای بازیگران جوان، مدرک درجه یک هنری بطور نمادین به وی اعطا می‌شد. یا پرویز شیخ طادی که بی‌هیچ حاشیه‌ای و در مسیر آرمان‌های انقلاب و همچنین با کیفیت و اعتلای روزافزون درحال فعالیت هنری است. با نگاه تخصصی، آیا واقعا این هنرمندان از افراد دریافت‌کننده گواهینامه مذکور، شایستگی بیشتری ندارند؟
اما واکنش سینماگران دریافت‌کننده این نشان نیز در نوع خود جالب و تأمل برانگیز بود. آنها که بدون هیچ کار شاخص هنری از سوی دولت تجلیل شدند، بلافاصله پس از گرفتن نشان درجه یک هنری با رسانه‌ها مصاحبه کرده و با ژستی مخالف خوان و طلبکار مدعی شدند که خود را وامدار دولت نمی‌دانند! البته جای شکرش باقی است که حرف دل خود را زدند و مسیر معکوس نشان‌های هنری دولت را نشان دادند! 

  
نویسنده : ; ساعت ٧:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۳/٢٧
تگ ها :

نگاهی به سریال «انقلاب زیبا» به بهانه پخش از شبکه آی فیلم

شکار گرگ آمریکایی در تهران!

 

جریان سریال سازی روز دنیا دارای دو ویژگی بارز است؛ اول نوگرایی در ساختارهای روایی و تصویری و دوم بازنمایی رویکردهای ایدئولوژیک، اندیشه‌ای و سیاسی. این دو شاخصه، تقریبا در همه سریال‌های مطرح سال‌های اخیر شبکه‌های تلویزیونی مغرب و مشرق جهان، قابل مشاهده است. سریال «انقلاب زیبا» هم دقیقا از هر دوی این ویژگی ‌ها برخوردار است.  یعنی هم ساختاری متفاوت و غیرمعمول را به نمایش گذاشته -هر چند که دارای ضعف‌هایی هم هست و در ادامه به آن می‌پردازیم- و هم اینکه دارای پس زمینه‌ای سیاسی است. از این منظر،  این سریال یک گام رو به جلو در روند سریال سازی صداوسیما محسوب می‌شود.

قبل از هر چیزی لازم است یکی از عوامل متفاوت نمایی «انقلاب زیبا» را زیر سوال برد؛ باید به طور صریح و قاطع، نمایش این همه خشونت در این سریال را محکوم کرد! هیچ انگیزه و هدفی، نمایش صحنه‌های خشن و پر از خون و خونریزی را توجیه نمی‌کند. صحنه‌هایی مثل قتل یک آدم با کوبیدن پی در پی ضبط صوت روی سرش، یا خاک مال کردن یک زن، نه تنها هیچ جذابیتی ندارد که زننده و توهین آمیز است. امیدواریم که تلویزیون زیر بار این گونه تمهیدات نرود و مانع نمایش چنین تصاویری در برنامه‌های خود شود. خشونت «انقلاب زیبا» هیچ نسبتی با باطن و هویت زیبای انقلاب ما ندارد. البته با حضور «حامد عنقا» به عنوان نویسنده فیلمنامه این سریال از همان ابتدا می‌شد حدس زد که حتما با عنصر خشونت رو به رو خواهیم شد. همچنان که در سریال «قلب یخی» هم که با فیلمنامه عنقا تولید شده است، خشونت توی ذوق می‌زند.

اما از این مسئله که بگذریم، «انقلاب زیبا» یک نقطه عطف در فضای کنونی سریال‌های سیما محسوب می‌شود. در دورانی که برخی نظریه پرداز‌ها و منتقدان هنری و سینمایی «کلاه» بزرگ غیرسیاسی بودن را بر سر هنرمندان و فیلمسازان تحمیل می‌کنند، حامد عنقا و بهرنگ توفیقی، پروایی برای خلق یک أثر سیاسی نداشتند. توفیقی قبلا سریال «مسیر انحرافی» را ساخته بود که کار خیلی بدی بود. اما سریال اخیر او را باید یک انقلاب نسبتا زیبا در مسیر فعالیت هنری وی دانست.

«انقلاب زیبا» یک تریلر معمایی و پلیسی با مضمونی سیاسی و تاریخی است که در قالب یک درام پر پیچ و خم و رازآمیز فرآوری شده است. داستان این سریال به وسیله ایجاد معما و کشف، شکل می‌گیرد و پیش می‌رود. به طوری که در هر قسمت، معماهای جدیدی به وجود می‌آید و واقعیت‌های تازه‌ای هم کشف می‌شود. در پی حل یک مسئله، گره جدیدی ایجاد می‌شود و پس از باز شدن این گره، معمای دیگری و ... این دیالکتیک معما و کشف تا پایان ادامه می‌یابد و در انتها همه راز‌ها گشوده می‌شود.  یکی از ویژگی‌های فیلم ‌ها و سریال‌هایی که در ژانر تریلر قرار می‌گیرند، قهرمان سازی است. یعنی اساسا، آثاری در این رده، حول حرکات یک قهرمان و ایستادگی و مبارزه او در مقابل ضدقهرمان شکل می‌گیرد و در غیر این صورت، هیچ درامی شکل نمی‌گیرد و همه چیز، شل و وارفته اتفاق می‌افتد. در سریال «انقلاب زیبا» هم این قاعده رعایت شده است. منتها در اینجا هیچ کدام از شخصیت ‌ها در حد قهرمان پرداخته نشده‌اند. تکلیف ضدقهرمانان معلوم است؛ جابر و دار و دسته اش. اما آدم‌های مثبت این سریال مثل حامد و زیبا و مادر حامد و سروان بهرامی، شاکله قهرمانانه‌ای ندارند. قهرمان این سریال، انقلاب اسلامی سال 57 ایران است، آدم‌های مثبت و شبه قهرمان داستان هم درواقع یاران قهرمان اصلی هستند. یعنی سازندگان این سریال از روش خلق قهرمان پنهان استفاده کرده اند. در فیلم «چ» به کارگردانی ابراهیم حاتمی کیا هم به همین سبک عمل شده. در آن أثر هم قهرمان حقیقی امام خمینی(ره) است.

در سریال «انقلاب زیبا» همچنین شیوه جدیدی در روایت ماجراهای مربوط به انقلاب اسلامی اتخاذ شده است. روش معمول در آثاری با این مضمون، بازسازی گذشته است. مثلا مرحوم علی حاتمی برای پرداختن به حوادث مشروطه، داستانی در حال و هوای همان دوران را بازترسیم کرد و فیلم «ستارخان» را ساخت. یا در سریال «پروانه» برای نمایش عملکرد منافقین در سال‌های پیش از انقلاب، داستانی در دهه 50 به تصویر کشیده شد. اما در «انقلاب زیبا» برای پرداختن به وقایع انقلاب، به جای رجعت به زمان گذشته، تأثیر وقایع سال 57 در زندگی کنونی شخصیت ‌ها برملا شده است و میان واقعیات اجتماعی زمان حال و اتفاقاتی که 35 سال قبل رخ داده بود، پیوندی ناگسستنی ایجاد شده است. این سریال نشان می‌دهد که با وجود گذشت این زمان و سرنگونی دیکتاتوری پهلوی اما هنوز هم تقابل میان انقلاب و طاغوت در جریان است. در دوران حاکمیت پهلوی دوم، آمریکایی ‌ها و اسرائیلی ‌ها حضور پررنگی در منطقه دشت مغان داشتند. یکی از طرح‌های آن ‌ها در آن منطقه، اصلاح نژاد گرگ ‌ها بود. گرگ‌هایی که قبلا فقط چهارپایان را می‌خوردند با تمهیدات آمریکایی ها به گرگ‌هایی آدم خوار تبدیل شدند که تنها با بوی خون انسان ‌ها راضی می‌شدند. (مرحوم امیرحسین فردی براساس همین واقعیت تاریخی، رمان «گرگ سالی» را نوشته بود) با پیروزی انقلاب اسلامی، آمریکایی ‌ها و اسرائیلی ‌ها از ایران فرار کردند، اما گرگ‌های آدم خوار پرورش یافته توسط آن ‌ها باقی ماندند. کاراکترهای سلطنت طلب سریال «انقلاب زیبا» هم دقیقا شبیه به همان گرگ‌های آدم خوار دست پرورده آمریکایی‌ها و اسرائیلی ‌ها هستند. آن ‌ها هنوز هم هستند و با طرح‌‌ها و ترفندهای گوناگون به ما حمله می‌کنند. گاهی با شبکه‌های ماهواره‌ای و گاه با دفتر خاطرات. گاهی با اخم، گاهی با لبخند. حتی در بین ما، نفوذی هم دارند. آن ‌ها گرگ‌های زخم خورده‌ای‌اند که امروز وحشی‌تر و درنده خوتر از گذشته شده اند. حتی گاهی با شعار جبران گذشته و دوستی به طرف ما می‌آیند، اما اگر فرصتی دست پیدا کنند، فرزندان امروز ایران را هم مانند پدرانشان به خون خواهند نشاند. حتی به «فرزند خوانده»‌های خود نیز رحم نمی‌کنند.

جابر به عنوان نمادی از جریان‌های معاند نظام جمهوری اسلامی، فاقد فرزند است. دختری که همه فکر می‌کنند فرزند اوست، در اصل فرزند خوانده اوست که در نهایت نیز هدف طمع او قرار می‌گیرد. در نهایت نیز جابر می‌میرد. اما فرزندخوانده او می‌ماند. فرزندخوانده‌ای که برای رهایی و خوشبختی و رسیدن به آزادی، چاره‌ای جز آتش زدن به خانه ساخته شده توسط جابر و پرواز با فرزندان انقلاب ندارد.

«انقلاب زیبا» دارای ساختار تصویری مستحکم، خلاقانه و متفاوتی است. از این نظر، آنچه در این سریال به تصویر کشیده شده است، یک سر و گردن نسبت به سایر سریال ‌ها بالاتر است. اما بازی‌های تصویری و قاب بندی‌های کج و معوج و نماهای شکن اندر شکن سریال، به خصوص در قسمت‌های ابتدایی، باعث خستگی چشم بیننده می‌شد. دکوپاژ یک أثر باید به گونه‌ای باشد که مخاطب اصلا متوجه دوربین نشود و گویی دنیایی واقعی را می‌بیند.درباره شخصیت ‌ها و بازی آن ‌ها هم چند نکته قابل بیان است. ازجمله اینکه حامد با بازی علیرضا کمالی، به عنوان یک آرمانگرای عبوس، خوب درآمده است. اما یک حلقه مفقوده منجر به خشکی او شده است. با توجه به اینکه بخش زیادی از بار عاطفی داستان بر دوش این شخصیت است، به همین دلیل هم در فیلمنامه و هم در اجرا به جاذبه، عطوفت و ابهت بیشتری نیاز داشت. جابر با بازی آتیلا پسیانی و صفر با بازی مجید مظفری به عنوان آدم‌هایی مرموز و منفی، پذیرفتنی هستند. همچنین سروان بهرامی با نقش آفرینی مجید واشقانی، به عنوان یک پلیس پرجذبه و هوشمند، مقبول مخاطب واقع شد. فریبا کوثری هم از پس نقش خودش به عنوان مادر حامد به خوبی برآمده است. اما مشکل اصلی، تکراری بودن این نقش است. چون کوثری تا به حال در چند أثر دیگر ازجمله فیلم نیمه بلند «لکه» و سریال‌های «دیوار»، «دلنوازان» و ... نقش و بازی مشابهی را ایفا نموده بود.

فیلمنامه سریال نیز، با توجه به داستان چند لایه و پر پیچ و خم آن و تعدد شخصیت ها، در کل قابل قبول از آب درآمده. اما چند نکته گفتنی است؛ ماجرای ازدواج حامد و زیبا -به خاطر تفاوت فرهنگی و طبقاتی آن دو-  نیاز به تعمق و چکش کاری بیشتری داشت. در سریال عنوان می‌شود که آن ‌ها عاشق همدیگر می‌شوند. این موضوع درباره نوجوانان و جوانان قابل توجیه است، اما درباره افرادی که در آستانه میان سالگی قرار دارند و هر دو تحصیل کرده و باتجربه هستند، کفایت نمی‌کند. چند اتفاق سوال برانگیز هم در سریال رخ می‌دهد. مثلا در یکی از قسمت‌های نخست می‌بینیم که پس از پیدا شدن یک جنازه، سروان قربانی به زیبا تلفن می‌زند و از او می‌خواهد که در صحنه حاضر شود. زیبا پس از طی مسافتی طولانی به آنجا می‌رود و پلیس فقط از او یک سوال پیش پا افتاده می‌پرسد! خُب، چرا این سوال از طریق تلفن صورت نگرفت؟ یا اینکه در یکی دیگر از قسمت ‌ها وقتی مأموران قصد دیدن فردی به نام نائب را دارند، درحالی که مطمئن هستند او در خانه حضور دارد، ساعت ‌ها پشت در منتظر او می‌شوند، این درحالی است که پلیس باهوش سریال می‌توانست خیلی راحت مجوز ورود به منزل را بگیرد و نائب را ببیند. برخی از موضوعاتی هم که در قالب دیالوگ در سریال مطرح می‌شوند، قابلیت تبدیل به صحنه‌های جذابی را داشتند. مثلا در زندان شاه گفته می‌شود که این بچه مسلمان ‌ها از چپی‌ها مقاوم‌تر هستند. می‌شد به جای این دیالوگ نشان داد که در شرایطی که انقلابیون مذهبی زیر شکنجه مقاومت می‌کنند، یک توده‌ای با اولین سیلی مأموران ساوک خودش را به آن ‌ها می‌فروشد.

  
نویسنده : ; ساعت ٧:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۳/٢٦
تگ ها :

نگاهی به فیلم «مرد پرنده ای» (birdman)

در ستایش از هالیوودیسم

 

آیا اعطای جایزه بهترین فیلم سال به «مرد پرنده ای» انتخابی برخلاف روال سال های اخیر اسکار است؟ سیاست زدگی بیش از حد اسکار در چند دوره اخیر، به ویژه انتخاب فیلم هایی چون «آرگو» و «12 سال بردگی» که به طور آشکار، آثاری ضعیف تر از رقبای خود بودند، بسیاری را دچار این تصور کرده که برتری فیلم جدید آلخاندرو گونزالس ایناریتو در مراسم اسکار امسال، انتخابی متفاوت از دوره های گذشته است. وضع و موضع چند دوره متأخر اسکار برای بسیاری این توقع را به وجود آورده بود که در این دوره هم فیلم هایی چون «تک تیرانداز آمریکایی» یا «پسربچگی» برگزیده شوند. فیلم هایی که نشانه های واضحی در حمایت از دولت آمریکا دارند. اما این گونه نشد و فیلم «مرد پرنده ای» جوایز اصلی هشتاد و هفتمین دوره مراسم اسکار را از آن خود کرد تا طرفداران جشنواره ها و جوایز غربی، پس از چند سال نفس راحتی بکشند و حتی برخی مانند روزنامه «شرق» آن قدر ذوق زده شوند که بنویسند؛ جایزه اسکار 2015 به یک فیلم «مستقل» داده شد!!!

اما واقعیت این است که نه انتخاب های سال های اخیر، در تضاد با مرام اسکار بود و نه فیلم برتر امسال، متفاوت با قبل محسوب می شود. آکادمی علوم و هنرهای سینمایی آمریکا از همان ابتدا تاکنون بر اساس دو شاخص عمده، آثاری را شایسته دریافت جایزه اسکار تشخیص می دادند؛ نخست، فیلم هایی که به ترویج فرهنگ و ایدئولوژی آمریکایی کمک کنند و دوم، آثاری که موجب ارتقای صنعت سینمای آمریکا شوند.به همین دلیل هم بسیاری از کارگردان های مطرح تاریخ سینمای جهان مثل هیچکاک، چاپلین، اورسن ولز و ... هیچ گاه دستشان به اسکار نرسید. چون به نظر اعضای آکادمی، فیلم های این کارگردان ها فاقد دو شاخص مذکور بودند.

با در نظر گرفتن این اصل و سابقه، انتخاب فیلم های متوسطی چون «آرگو»، «12 سال بردگی»، «هنرمند» و ... به عنوان بهترین فیلم های اسکار در چند سال اخیر، چندان دور از منطق به نظر نمی رسد. همچنان که فیلم «مرد پرنده ای» انتخاب چندان غافل گیرکننده ای نیست. چون در این فیلم هم دو شاخص مدنظر آکادمی اسکار، به عینه و به شکل گلدرشتی دیده می شود. کافی است تا بار دیگر آنچه در این فیلم اتفاق می افتد را مرور کنیم.

«مرد پرنده ای» روایت سه روز از زندگی خصوصی ریگان تامسون(با بازی مایکل کیتون) یک ستاره مشهور سابق هالیوود است. او در روزهای اجرای یک نمایش دچار از خودبیگانگی و کشمکش با خویشتن شده است و در تقلاست تا شخصیت و هویت واقعی خود را دوباره پیدا کند. شخصیتی که باز هم در قالب یک ابرقهرمان هالیوودی بروز و ظهور می یابد. این ابر قهرمان، همان کاراکتری است که ریگان در مجموعه فیلم هایی با عنوان «مرد پرنده ای» نقش آن را ایفا کرده بود و موجب محبوبیت و شهرت او در میان مردم شده بود. مرد پرنده ای شمایلی همچون بسیاری از ابرقهرمانان هالیوودی مثل «مرد عنکبوتی»، «شوالیه تاریکی»، «بتمن»، «سوپرمن» و ... دارد.

مشخصه ساختاری فیلم «مرد پرنده ای» روایت در قالب یک پلان است. هر چند که فیلم در تک نما ضبط نشده است، چون فیلم تک پلان، در زمان واقعی رخ می دهد اما در این فیلم حدود سه روز در دو ساعت به تصویر کشیده شده است. اما ضمن طولانی بودن نماهای فیلم، برش های صورت گرفته و تقطیع پلان ها به قدری ظریف انجام شده که تصور می شود، برداشت فیلم در یک نما صورت گرفته است. هدف از به کارگیری این روش، القای واقعی نمودن زمان و مکان است. تقطیع نما در فیلم، در اصل به معنی تغییر مکان و زمان است، اما فیلم های تک پلان، معنای بی وقفگی و یگانگی را در ذهن مخاطب ایجاد می کنند.

در صحنه آغاز فیلم، شاهد مردی هستیم که بین زمین و آسمان آویزان است. به این ترتیب، فیلم اعلام می کند که از هویتی شبه سوررئال و مسیری فانتزی برخوردار است و همین وضعیت تا پایان در فیلم جریان می یابد. درواقع، موقعیتی کج دار و مریز در این فیلم ترسیم شده است و همه پرسوناژهای آن، دچار وضعیتی معلق و بغرنج هستند.

فیلم درباره یک کشتی در حال غرق شدن است. در بخشی از فیلم، جیک (با بازی زک گالیفیاناکیس) دستیار ریگان که برای حفظ حیات گروه تئاتر تقلا دارد، می گوید: «من در پی نجات این کشتی از غرق شدن هستم» کل فیلم ، حاکی از دغدغه ای برای احیای اعتبار و آبروی هالیوود و ستارگان و دم و دستگاه رو به فرسایش آن است. فراموش نکنیم که این فیلم در دورانی ساخته شده که هالیوود در اوج میزان خودکشی و مفاسد و افسردگی ها و بیماری هایی از این دست است. در روزهای ماقبل برگزاری مراسم اسکار، حرکت نمادین یک هنرمند تجسمی در ساخت مجسمه اسکار در حال مصرف مواد مخدر بازتابی از این وضعیت بود. آن هم هالیوود و اسکاری که این روزها به خاطر تبعیض نژادی و جنسیتی و بی عدالتی، بیش از هر زمان دیگری در مضان اتهام قرار دارند. اما فیلم «مرد پرنده ای» اعلام مخالفتی با همه این مواضع و دفاعیه ای از حیثیت سینمای آمریکا است. این فیلم به همه می گوید که به رغم ظاهر رو به انحطاط اما اهالی هالیوود همچنان محبوب مردم هستند و می توانند خود را از مردابی که در آن گرفتار شده اند نجات دهند. فقط کافی است که به اصل قهرمانانه خود بازگردند.

یکی از استعاره های مهم فیلم که نقشی اساسی در تکمیل پازل فیلم دارد اما کمتر مورد توجه منتقدان قرار گرفته دیده شد، سم تامسون(با بازی اما استون) دختر ریگان تامسون است. دختری که قبلا به مواد مخدر اعتیاد داشته اما ترک کرده است و در حال بازیابی یک زندگی خوب است. دختری که در بازی «حقیقت یا جرأت» همیشه جرأت را انتخاب می کند. درواقع داستان فیلم «مرد پرنده ای» روایت یک دوران گذار است؛ مقطع نقاحت برای عبور از یک وضعیت نابه سامان و پراسترس به یک موقعیت خوب.

یکی از سکانس های کلیدی فیلم، جایی است که ریگان همراه مایک (با بازی ادوارد نورتون) برای خوردن قهوه به یک کافه می روند. طی راه، مایک به تمسخر ریگان و محبوبیت پوشالی وی می پردازد. اما درست بلافاصله پس از بحث آن ها، یک خانواده به ریگان و بازی او در نقش مرد پرنده ای ابراز علاقه کرده و با او عکس یادگاری می گیرند. همچنین شخصیت منفی یا ضدقهرمان این فیلم تابیتا دیکنوسن(با بازی  لیندسی دونکن) منتقد سختگیری است که فیلم های ابرقهرمانانه هالیوود را تحقیر می کند و حتی ریگان را با لفظ دلقک هالیوودی می شناسد. اما فیلم، دفاعی تمام قد از دلقک های هالیوودی است و منتقدان وضع موجود هالیوود را تخطئه می کند.

ضمن اینکه در این فیلم هم مثل اغلب آثار برگزیده اسکار 2015 شاهد نمایش و ترویج سبک زندگی آمریکایی در قالب ایدئولوژی هالیوودی هستیم. یعنی نوعی زندگی که با خیال پردازی و بلندپروازی، روابط جنسی از همگسیخته، برهنگی و بی بند و باری همراه است. اما فیلم از همین برهنگی، وجهه ای مثبت و مردمی را نمایش می دهد. در یکی از سکانس های فیلم، ریگان لباس خود را از دست می دهد و مجبور است با ظاهری برهنه در خیابان راه برود و خود را به محل اجرای نمایش برساند. در فیلم می بینیم که تصویر ضبط شده از ریگان بدون لباس، در مدتی کوتاه هزاران بار در شبکه های مجازی دیده می شود و مورد توجه مردم قرار می گیرد و به عنوان یک موفقیت جلوه می یابد.

اما یکی دیگر از ناگفته های مهم درباره فیلم «مرد پرنده ای» حضور یک تهیه کننده اسرائیلی تبار در پشت این کار است؛ «آرنان میلشان» فردی است که عکس های او در کنار شیمون پرز و نتانیاهو وی را به فردی نشان دار در حمایت از صهیونیسم تبدیل کرده است. سایت ویکی پدیا، میلشان را به عنوان یکی از جاسوس های رده بالای اسرائیل معرفی می کند. او از 20 سالگی به استخدام سازمان جاسوسی «لاکام» در تل آویو درآمد. البته خود میلشان نیز سال گذشته در مصاحبه ای اعتراف کرده بود که نیم قرن است برای اسرائیل جاسوسی می کند. همچنین سازمان تحقیقاتی «ولس‌ایکس» اخیرا او را دومین سرمایه دار بزرگ هالیوود معرفی کرد. این تهیه کننده صهیونیست، با وجودی که در کسوت هایی چون جاسوسی و دلالی اسلحه شناخته شده بود اما سال هاست در عرصه سینما نیز فعالیت گسترده ای را در پیش گرفته است و نفوذ قابل توجهی در هالیوود یافته است. بنابراین باز هم در اهدای چهار جایزه اسکار سال 2015 به فیلم «مرد پرنده ای» نامی از صهیونیسم دیده می شود.

«آرنان میلشان» پیش از «مرد پرنده ای» فیلم شرک آمیز «نوح» را ساخته بود. فیلم «مرد پرنده ای» هم در راستای فیلم «نوح» قرار دارد. هیچ أثری از خدا و معنویت نیست و آنچه دنیای درون فیلم را می سازد، همه مبنایی پوچ دارند. «مرد پرنده ای» آرمان شهری مملو از بیهودگی، هرزگی، بی عاطفگی و مسخ شدگی را ترسیم می کند. بخش اعظم فضای این فیلم در فضاهایی بسته و با ارتفاع کم ایجاد شده است که حکایتگر زندگی در تنگنا و خفقان است. با این حال، سرانجام فیلم، نه نفی این زندگی تنگ و تاریک که برتری آن است. جایی که ریگان تامسون، بازیگر نقش ابرقهرمان سینما، به طور سمبلیک، به پرواز در می آید و عملا، خود او محو می شود و آنچه می ماند، همان اسطوره هالیوود است. 

انسان شناسی و جهان پنداری حاکم بر فیلم «مرد پرنده ای» دقیقا در ادامه همان تصوری است که هالیوودی سال هاست در فیلم ها و خیلی از کارتون های خودش نمایش می دهد. از انیمیشن هایی چون «سفید برفی» و «سیندرلا» گرفته تا مجموعه فیلم هایی چون «هری پاتر» و «ارباب حلقه ها» و ... که انسان ها بیشتر با تکیه بر باورهایی موازی با قدرت الهی به زندگی خود سر و سامان می دهند. یا پای سحر و جادو در میان است و یا دست پری ها و شیاطین. این بار هم یک قهرمان فیلم با نام ریگان، با شمایلی آمیخته از واقعیت و خیال شبیه به موجودات جادویی تجسیم شده است.

با این اوصاف، مستقل نامیدن فیلمی که با سرمایه تراست های بزرگ صهیونیستی ساخته شده، به ترویج و تبلیغ سخیف ترین نوع سبک زندگی که آن هم همراستای اقتصاد بزرگ جهانی است پرداخته و به برجسته سازی زرق و برق های هالیوود می پردازد، یک ادعای گزاف و خنده دار است!

  
نویسنده : ; ساعت ٧:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۳/٢٥
تگ ها :