آرش

نوشته های آرش فهیم درباره فرهنگ، هنر و سینما

مصاحبه سایت شادمهر من با آرش فهیم

مصاحبه احمد صداقت، مدیر سایت «شادمهرمن»(پایگاه اطلاع رسانی شهرستان شادمهر از توابع استان خراسان رضوی) با آرش فهیم
http://shadmehreman.ir/main/

فرصت و افتخاری نصیب من شد که با یکی از خبرنگاران و منتقدان جوان سینمای کشور که خیلی زود بعنوان یک چهره در بین هنرمندان و سینما گران جا افتاد گفتگویی داشته باشم و نظرات ایشان را در خصوص شهرمان برای شما شادمهریهای عزیز ارائه دهم اما به جهت اینکه بیشتر این منتقد را معرفی کنم  به عرض شما برسانم که ایشان پسر برادر آقای محمد باقر فهیم می باشد البته حتما شما خیلی از برنامه های پدرشان را که یکی از هنرمندان برجسته سینمای کشور هست در تلویزیون تماشا کرده باشیدو ساخت یک مستند را از شادمهر  در برنامه های خود نیز  دارد و شما می توانید نوشته ها و نقدهای ایشان را در خصوص فرهنگ و هنر کشور در وبلاگ لینک شده (http://arashfahim.blogfa.com) در این سایت بازدید نمایید.

واما نظرات و صحبتهای آقای آرش فهیم

به نام خدا

سفر به مه ولات و ازجمله «شادمهر» اولویت من برای مسافرت است. «شادمهر» به
رغم تبدیل شدن به شهر، هنوز هم بافت سنتی و فرهنگ اصیل خودش را حفظ کرده
است و مردمی نیکو سرشت و بانشاط و اخلاق مدار در آن ساکن هستند که همه این
ها، «شادمهر» را به یک جای دوست داشتنی تبدیل کرده است. علاوه بر این، مه ولات زادگاه پدر من است و هم اینکه بیشتر اقوام و خویشان بنده در آنجا زندگی می کنند، به ویژه در «شادمهر» که عمو ، عمه و برخی دیگر از خویشاوندانم در آنجا ساکن هستند. من هم مثل بیشتر آدم ها به طور طبیعی به شهر و دیار پدری خودم و جایی که اقوامم در آن هستند علاقه دارم.
آغاز فصل بهار و عید نوروز برای خانواده ما همواره با شادمهر عجین شده است. هر چند که طی سال های اخیر، به دلایل مختلفی کمتر به شادمهر سفر کرده ام، اما بهترین خاطراتی که از لحظه تحویل سال نو در ذهنم باقی مانده، در شادمهر اتفاق افتاده اند.

سایت «شادمهر من» با اینکه در آغاز راه قرار دارد اما به خاطر حضور مدیر جوان و باانگیزه ای چون احمد صداقت، خیلی زود جای خودش را باز کرده و به بلوغ رسیده است. در این سایت، می توان خیلی از موضوعات ناگفته و کمتر دیده شده درباره شادمهر را شناخت. به نظرم آنچه باعث می شود که سایت «شادمهر من» مسیر رو به رشد خودش را سریع تر طی کند، انتشار مطالب بیشتر درباره تاریخ و گذشته شادمهر است. انی سایت باید هدف اصلی خودش را ثبت و معرفی آداب و رسوم و فرهنگ با ارزش اصیل و سنتی شادمهر قرار دهد. در این سایت، می توان با نخبه ها و افراد موفق شادمهر آشنا شد.
اما حضور پررنگ تر مردم عادی و انعکاس نظرات آن ها درباره مسائل مختلف هم می تواند به جذابیت این سایت کمک کند.

در پایان، وظیفه خودم می دانم از فرهیختگان شادمهر (دکتر درخشان -دکتر علیجان محمدزاده -سرهنگ علی اصغر مرادی ) تشکر کنم. در دورانی که پدرم به خاطر سانحه رانندگی در بیمارستان شاهرود بستری بود، تعدادی از شخصیت های نخبه شادمهری زحمت کشیدند و به عیادت او آمدند که هیچ وقت لطف آن ها را فراموش نخواهیم کرد.

  
نویسنده : ; ساعت ٢:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱
تگ ها :

20 سال گذشت

 

30 تیر سال 74 بود. درست 20 سال قبل در چنین روزی که سیاوش از پیش ما رفت. سیاوش برادر کوچکتر من بود. من 10 سالم و او هشت سالش بود که امواج دریا او را از ما گرفت. هنوز هم صدایش، وقتی برای آخرین بار با هم حرف می زدیم توی ذهنم مانده است.

 

 
  
نویسنده : ; ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٤/۳۱
تگ ها :

صفحه سینمایی روز دوشنبه 29 تیر روزنامه کیهان

http://kayhan.ir/fa/issue/480/8

در این صفحه مطالبی درباره سریال های شب های قدر سیما، ویژه برنامه های
سیما در ماه رمضان (به جز سریال ها)، نگاهی به فیلم "هجرت:خدایان و
پادشاهان" و تحلیلی درباره تولید و پخش مینی سریال در سیما منتشر شده است.

عکس ‏آرش فهیم‏
  
نویسنده : ; ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/۳٠
تگ ها :

نگاهی به سریال های سیما در شب های قدر

شکست در ساعت صفر

  دو سریال به نمایش درآمده از سیما به مناسبت شب‌های قدر، بار دیگر فقدان الگوهای کاربردی در خلق آثار نمایشی با مضامین دینی را به رخ کشید. چه، طی سال‌های اخیر، صداوسیما در زمینه ساخت سریال‌های تاریخی-مذهبی، ورزیده شده است، به طوری که برترین مجموعه‌های تلویزیونی ما عمدتا چنین آثاری بوده‌اند. مثل «مختارنامه» و «یوسف پیامبر». با این حال، هنوز روش درستی در تولید سریال‌های مذهبی که فضای داستان آنها، زمان کنونی را در بر بگیرد و مناسبات و اقتضائات فرهنگی و اجتماعی معاصر را بازنمایی کند، پدیدار نشده است. پرداختن به مفاهیم استعلایی و دینی، در قالب مباحثه و سخنرانی، امری سهل و متداول است. اما به کارگیری چنین مفاهیمی در قالب درام و فیلم، آن هم با داستانی در شرایط امروزین، پیچیده است.

این پیچیدگی، شب‌های قدر و در شبکه‌های سه و یک بیشتر برملا شد. دو سریال «ساعت صفر» و «نیاز» قرار بوده انگاره‌های معنوی و اخلاقی را با شمایلی پرجاذبه و همراه با نمایش برخی معضلات اجتماعی را نمایش دهند. اما حاصل کار، چیزی شبیه به سریال‌های شبکه‌های ماهواره‌ای و داستان‌های نشریات زرد از آب درآمد؛ این دو سریال در با ارزش‌ترین شب‌های سال، پند و اندرزهای اخلاقی را در محاقی از سطحی زدگی و در هاله‌ای از عشق‌های سرخورده و خیانت و خباثت به خورد مخاطب دادند.

http://www.axgig.com/images/07216325281009643862.jpg

سریال «ساعت صفر» به کارگردانی سعید سلطانی، باز هم همان مضمون کلیشه‌ای و حکایت همیشگی انسان‌های سودپرست و حریص را که دم مرگ، ناگهان یاد خدا و آخرت می‌افتند و سعی می‌کنند تا گذشته پراشتباه خود را با کارهای خیر جبران کنند و آخر هم رستگار می‌شوند! از همان ابتدا که سردردهای شخصیت محوری داستان شروع شد، همه چیز قابل پیش‌بینی بود؛ معلوم بود که قرار است این آدم، به خاطر مبتلا شدن به یک بیماری خطرناک و کشنده متحول شود و برود سراغ آن‌هایی که حقشان را ضایع کرده و به مردم کمک کند و در نهایت نیز بیماری اش شفا پیدا کند. چسباندن ماجرای عشق قدیمی میان این شخص و خانم دکتر، هیچ کارکرد تکمیل کننده‌ای ندارد و فقط نوعی جذابیت کاذب را به سریال تحمیل کرده است. این درحالی است که به جای طرح اضافه و بی‌خاصیت این ماجرا، باید درباره گذشته آدم مجهول‌الشخصیت محوری سریال، با بازی امین زندگانی بیشتر تامل می‌شد.

وضع سریال «نیاز» از رقیب خودش هم ناامیدکننده‌تر بود؛ سریال «نیاز» به کارگردانی حسین سهیلی زاده، همان حداقل پیام‌ها و پند و اندرزهای سطحی اخلاقی را هم نداشت. مشخص نیست که شبکه یک سیما چرا سریالی برای پخش در شب‌های قدر انتخاب کرد که بطور کامل، به روایت شر و پلیدی در روابط آدم‌ها منحصر شده بود؟ این سریال هم داستان زنی است که امر مقدس ازدواج را به عنوان وسیله‌ای برای کاسبی انتخاب کرده است. یعنی با ازدواج با افراد ثروتمند و سپس طلاق و دریافت مهریه، هدف خود را عملی می‌کند. همچنین زن دیگری هم با او همکاری می‌کند که وی نیز معتاد به مواد مخدر است و از راه سقط جنین غیرقانونی کسب معاش می‌کند. همه فضای این سریال را خیانت و خباثت و فریبکاری در بر گرفته است! نکته قابل تأمل اینکه تنها خانواده متدین در این سریال، به انواع بلاها گرفتار هستند؛ هم دچار فقر و محرومیت هستند و هم از بیماری رنج می‌برند و هم از زایش فرزند ناتوان‌اند! از آن طرف، یک سرمایه‌دار ورشکسته و از سوئد برگشته، نقش منجی آنها را بازی می‌کند و کاری می‌کند تا به حق خود برسند! سریال نیاز، مخاطب خود را در شب‌های توبه و خودسازی اخلاقی، در معرض انواع خلاف‌ها و هنجارشکنی‌های رفتاری قرار می‌داد! علاوه بر این، فیلمنامه سریال «ساعت صفر» نیز بسیار شتاب زده و فاقد عمق لازم بود. به طور مثال، زن و مردی که از فرزندخوانده خود جدا مانده‌اند به امامزاده می‌روند، درست در همان لحظه، فرزند از خدمتکار مادر مجرم خود می‌خواهد تا به جای پارک او را به امامزاده ببرد. بچه فلجی که سوار ویلچر است، خدمتکار را پی خرید بستنی می‌فرستد و از دست او فرار می‌کند و در عرض چند ثانیه خودش را به والدین اش می‌رساند!

http://www.axgig.com/images/71237626504951020639.jpg

بنابراین، بخش تولید سریال سیما برای مناسبت‌های مهم و مقدسی که جامعه به خود می‌آید و فضا برای دریافت پیام‌های اخلاقی فراهم‌تر می‌شود، باید برنامه‌ریزی دقیق‌تری برای پاسخ گویی به نیازهای مخاطب داشته باشد.

  
نویسنده : ; ساعت ٧:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٤/۳٠
تگ ها :

نگاهی به فیلم رستاخیز

بهمن سال 92 به محض پایان اکران فیلم «رستاخیز» در کاخ سی و دومین دوره جشنواره فجر (تالار همایش های برج میلاد) همه از عواقب این فیلم می گفتند. از عواقب نمایش چهره حضرت ابوالفضل –این ابر مرد تاریخ اسلام و تاریخ انسان- در شمایل یک خوشگل پسر با چشم و ابروی آنچنانی! حالا داریم این عواقب را به عینه می بینیم. من کارشناس مسائل فقهی و دینی نیستم و صلاحیت آن را ندارم که درباره ابعاد نظری نمایش چهره قدیسان اسلام عزیز نظری بدهم. اما به عنوان یک مخاطب عام –اماجدی- سینما ، همین قدر می توانم بگویم که آنچه به عنوان شخصیت های اسطوره ای و تاریخ عاشورا در این فیلم نمایش داده شده، اصلا دلچسب نیست. فیلم، نه حس دارد و نه حماسه. رزم هایش هم مثل شمشیر بازی بچه هاست!نبردهایش بی عظمت است. روایتش پر از غرض و غلط!یک داستان پر دست انداز که از همان ابتدا بنای سر بردن و سر بریدن حوصله مخاطب را دارد.تماشای «رستاخیز» برای ما که «مختارنامه» را دیده ایم و لذتش را چشیده ایم، دیگر هیچ طعم و مزه ای ندارد؛ بی مزه و پیش پا افتاده است! به زودی درباره این فیلم به طور مفصل خواهم نوشت.

  
نویسنده : ; ساعت ٤:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٤/٢٩
تگ ها :

خوبی توافق هسته ای

به نظر من، خوبی توافق هسته ای نه در منفی شدن تورم است، نه در 7 تومان شدن ارزش دلار!
خوبی توافق هسته ای در برگزاری جام جهانی فوتبال در ایران، یا صف کشیدن مردم سوئد در مقابل سفارت ایران برای گرفتن اقامت تهران هم نیست!
اهمیتی ندارد که بعد از توافق، قیمت بنزین به لیتری 100 تومان برمی گردد و نان قرصی 10 تومان می شود.
خیلی مهم نیست اینکه از این به بعد با ماهی 20 هزار تومان هزینه یک ماه زندگی خود را تأمین کنیم و با مابقی اش، آخر هفته های خود را در لاس وگاس بگذرانیم! 
اینکه قرار است بعد از توافق هسته ای، 5+1، هزاران هزار میلیارد دلار خون بها به خاطر قتل و غارت ایرانیان در دوران شاه و حمایت از صدام و تجهیز او به سلاح های کشتار جمعی و زدن هواپیمای مسافربری و ترور دانشمدان و سیاستمداران ایرانی و... بپردازند هم اصلا اهمیت ندارد.
اینکه قرار است بعد از توافق هسته ای، آمریکایی ها و انگلیسی ها به خاطر کودتای 28 مرداد سال 32 و حمایت مادی و تبلیغاتی از کودتای سال 88 و خسارت هایی که این دو کودتا به مردم ایران وارد کردند عذرخواهی کنند و رسما اعلام کنند در جریان این دو کودتا به چه افرادی بابت خیانت و وطن فروشی و ایجاد کمپین برای دروغ تقلب در انتخابات پول دادند هم هیچ اهمیتی ندارد (مطمئن هستم که آمریکا و انگلیس، این کار را حتما انجام می دهند)

خوبی توافق هسته ای به این است که دیگر عده ای نمی توانند همه کم کاری های خود را گردن تحریم بیندازند.
خوبی توافق در این است که «برخی» نمی توانند بودجه کشور را به جیب آقازاده های خود بریزند و بعد بگویند تحریم پدر مردم را در آورده است!
از این به بعد، وقتی از مسئولان درباره مشکل آب سوال می پرسیم، دیگر پاسخ های احمقانه ای چون «تحریم ها باید از بین برود تا مشکل آب خوردن مردم حل شود» را نمی شنویم.
گناه اختلاص گرها دیگر به پای تحریم ریخته نمی شود. از این به بعد دلیل اینکه عده ای چگونه یک شبه میلیاردر می شوند، تحریم نیست. عامل فقر فقرا، تحریم نیست. 
از این به بعد خیالمان راحت است که دیگر تحریمی در کار نیست تا مسئولان بانک ها تقصیر وام های بی حساب و کتاب چند میلیاردی به برخی نورچشمی ها را گردن آن بیندازند.
دیگر تحریمی در کار نیست که دلیل عدم پرداخت وام سه میلیون تومانی آن هم با ضامن های آنچنانی به یک کارمند یا کارگر بشود.
حالا دیگر تحریمی در کار نیست و مردم می توانند در تشییع جنازه شهدا، علیه قاتل شهدا شعار بدهند و دیگر کسی نمی تواند بگوید «مرگ بر آمریکا» یعنی بریدن نان مردم!

باور کنید، توافق هسته ای این همه خوبی بزرگ دارد. از آقای ظریف و تیم هسته ای کشورمان تشکر می کنم. دمشان گرم که نان عده ای را آجر کردند! حالا مسئولان می خواهند مشکلات را گردن چی بیندازند؟ 

  
نویسنده : ; ساعت ٤:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٤/٢٤
تگ ها :

شماره 21 تیر صفحه فرهنگ مقاومت روزنامه کیهان

مدتی است که مسئولیت صفحه فرهنگ مقاومت روزنامه کیهان به بنده واگذار شده است. برای زنده نگه داشتن یاد و راه شهدا. از همه شما دوستان می خواهم که کمک کنید برای زنده نگه داشتن این راه.
لینک صفحه:

http://kayhan.ir/fa/issue/475/8

 
  
نویسنده : ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٤/٢۳
تگ ها :

لمپنیسم فرهنگی؛ هدیه سازمان سینمایی دولت به مردم در ماه رمضان!

اکران همزمان سه فیلم با محتوایی سرشار از لمپنیسم در ماه مبارک رمضان، عملکرد به شدت تناقض‌آمیز جدید سازمان سینمایی دولت است. آنچه مدیریت سینمایی دولت یازدهم در پیش گرفته است، تقویت دو جریان منحط فیلمفارسی و سینمای پوچگرای شبه‌روشنفکرانه است. در دو سال گذشته، از طرفی شاهد کاهش تولید فیلم‌های دفاع مقدسی و با درونمایه ملی و استراتژیک هستیم که بازخورد این ضعف در عدم برگزاری جشنواره فیلم مقاومت در سال جاری بروز یافته است. از طرف دیگر هم، تولید آثاری با رویکرد لمپن و سخیف و در کنار آنها، آثار مبتذل افسرده و جشنواره‌ای رو به افزایش است. سیاست‌های فرهنگی دولت یازدهم در عرصه سینما سه شاخصه عمده را نشان می‌دهد؛ این سیاست‌ها در درجه اول موجب در تنگنا قرار گرفتن سینمای ملی شده است. در مرحله بعد، سازمان سینمایی دولت با راه‌اندازی گروه موسوم به «هنر و تجربه» به حیات مصنوعی سینمای شبه‌روشنفکری کمک می‌کند. مرحله جدید سیاست‌های سینمایی دولت، مجال دادن به تولید و نمایش کمدی‌های غیراخلاقی است. 
شرایط به این ترتیب است که ماه مبارک رمضان که موقعیت زمانی مناسبی برای نمایش فیلم‌هایی با درونمایه دینی و معنوی است، با برنامه‌ریزی مدیران سینمایی دولت، به اکران نازل‌ترین آثار شبه طنز سینمایی اختصاص یافته است. به طوری که سه فیلم، از نوع کمدی لوده و با درونمایه لمپنیستی، اکثریت قریب به اتفاق سالن‌های سینما را دربر گرفته‌اند. 
 گرچه نمایش فیلم‌هایی در ژانر کمدی در سینما و تلویزیون، امری طبیعی و به یک معنا لازم به نظر می‌رسد، اما آنچه نگران‌کننده است، تبدیل شدن نوع خاصی از کمدی نازل و فاقد بنیه فرهنگی به عنوان اصل و معیار است. 
اما چنین فیلم‌هایی چه هزینه‌هایی را برای فضای فرهنگی کشور در پی دارند؟
حداقل تأثیر منفی این گونه آثار، تغییر و تحریف در تعریف کمدی است. طبق تعریف، کمدی و به طور کلی طنز، طرح موضوعات مهم اخلاقی، اجتماعی، سیاسی و اقتصادی با زبانی ظریف و لطیف و البته گاهی تیز و برنده است. اما فیلم‌های مذکور، بیشتر به یک نمایش روحوضی مدرن شباهت دارند تا طنز واقعی. کمدی موجود در این آثار، از نوع سرگرمی تخدیرآمیز است که تنها برای ساعاتی مخاطب را از دنیای واقعی جدا کرده و او را غرق در فراموشی و ناآگاهی نمایند.
بدون تردید، فیلم‌های لمپنیستی به نمایش درآمده در اکران ماه رمضان، با کمدی در معنای واقعی کلمه منافات دارند. این فیلم‌ها، نه تنها در پی آگاهی اجتماعی و فرهنگی و سیاسی مخاطب خود نیستند، که فتح گیشه و سود اقتصادی یگانه مقصود از ساخت چنین آثاری است.
 اما تفاوت کمدی و طنز حقیقی چیست؟ فرق طنز متعهد با آنچه در فیلم‌های مورد بحث جریان دارد چیست؟ برای یافتن پاسخ این گونه پرسش‌ها، باید به اصول و بنیادهای هنر و سینمای انقلاب، آنچنان که در آرا، گفتارها و نوشته‌های بزرگان مکتب انقلاب آمده است رجوع کرد. 
طبق مبانی نظری هنر دینی، خنده و تفنن نمی‌توانند به عنوان هدف استفاده شوند، بلکه باید وسایلی باشند برای رسیدن به اهدافی والا و متعالی؛ به این معنی که برخی از نکات را که در قالب‌های جدی نمی‌توان گفت، طنز و کمدی، می‌توانند به طرح آن کمک کنند. در بسیاری موارد، بیان حرف حق و آگاهی‌بخشی به مخاطب، به وسیله این قالب موثرتر خواهد بود. اما متأسفانه سینمای کمدی امروز ایران و همچنین برخی از سریال‌های طنز تلویزیونی، مسیری کاملا خلاف این جهت را می‌روند. غفلت مخاطبان و دور ساختن آنها از اندیشیدن و خودآگاهی در فضایی معنوی و آرمانگرایانه، کارکرد اصلی این گونه سینمایی در ایران شده است. بسیاری از حرکات و کلمات مورد استفاده در آثار کمدی ایرانی، بدون شک با دین در تضاد هستند. شادی برخاسته از چنین آثاری، همراه با انتقال نوعی سبک‌عقلی و روحیه خودباختگی در مقابل ضدارزش‌هاست.
وقتی از مسایل مضمونی و محتوایی در سینما صحبت می‌کنیم عده‌ای اعتراض می‌کنند و می‌گویند سینما قبل از این که بتواند به ترویج و اشاعه آموزه‌های اعتقادی دست بزند، باید از نظر صنعتی و تکنیکی درست شود و یا این سخن که سینما بدون جذب مخاطب و بازگشت سرمایه رو به نابودی خواهد رفت. این نکات درست هستند، اما با نگاهی عمیق به مسئله می‌توان درک کرد که جریان سینمای کمدی ایران در سال‌های اخیر- که البته شروع آن از دوران حاکمیت فرهنگی غرب‌زدگی تساهل‌جوی اصلاحات بود- منجر به پایین آوردن سطح سلیقه مخاطبان سینما شده است. وقتی ذائقه بینندگان به چنین فیلم‌هایی عادت کرد، آن وقت باید شاهد بی‌تماشاگر ماندن سایر فیلم‌ها بود؛ هر چند از نظر صنعتی و فنی تکامل یافته باشیم.
طنز سبک و بی‌هدف جذابیتی کاذب دارد که مخاطبان خود را موجوداتی فاقد تعادل روحی و روانی می‌پندارد و با تحمیق مردم، زمینه را برای عوام‌زدگی و میانمایگی آماده می‌سازد و چنین مسئله‌ای نتیجه‌ای جز استثمار روحی و فکری جامعه برای «تاجران سینمایی» نخواهد داشت.گذشته از تمام این مسایل، کمدی لمپن، باعث به انزوا کشاندن سینمای ارزشی و متفکرانه است و چنین روندی، در درازمدت به اضمحلال و زوال سینما می‌انجامد؛ نکته مهم این است که اکثر این فیلم‌ها دارای شباهت سبکی و ساختاری هستند و این مسئله نوعی رکود و یکنواختی را بر سینما تحمیل کرده است.
این معضل، نه تنها فرصتی برای بازسازی بدنه سینمای ایران و آشتی دادن مخاطبان نیست، بلکه تهدیدی علیه فرهنگ جامعه محسوب می‌شود؛ به خصوص این که می‌دانیم تعداد زیادی از این نوع آثار در نوبت اکران هستند و تعداد بسیار بیشتری نیز در مراحل مختلف تولید قرار دارند.
  
نویسنده : ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٤/۱٩
تگ ها :

شماره جدید صفحه سینمایی روزنامه کیهان (16 تیر94)

صفحه تصویرروز (سینما و تلویزیون) روزنامه کیهان، دوشنبه هر هفته منتشر می شود. شماره جدید این صفحه:

 در این صفحه می خوانید:

تأملی بر اکران ماه رمضان سینماها

نظرات هنرمندان درباره مذاکرات هسته ای

نگاهی به فیلم قصه ها به کارگردانی رخشان بنی اعتماد

نقدی بر فیلم آمریکایی «شبرو»

چالش مجله «نقد سینما» با دیپلماسی هندوانه ای سازمان سینمایی

لینک صفحه:

http://kayhan.ir/fa/issue/471/8

  
نویسنده : ; ساعت ۳:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٤/۱٧
تگ ها :

گاهی به فیلم «هجرت؛ خدایان و پادشاهان»

پیامبرکُشی برای هویت‌سازی صهیونیسم

نمایش فیلمی درباره حضرت موسی(ع) در هالیوود، آن هم با فاصله اندکی از اکران پرحاشیه فیلم «نوح» گویای آن است که هالیوود برای پیامبران الهی برنامه دارد. هر چند، تخریب وجهه و چهره رسولان الهی در سینمای آمریکا، جریان مسبوق به سابقه ای است، و آثار مشهوری چون «آخرین وسوسه مسیح» و «رمز داوینچی» مصداق های این رویکرد در هالیوود است و نشان می دهد که آن ها حتی به پیامبر خود نیز رحم نمی کنند، چه رسد به دیگر مردان الهی تاریخ! اما این روزها همزمان با اهانت های زنجیروار به نبی مکرم اسلام (ص) در مغرب زمین، ظهور و بروز فیلم های پی در پی در هجو انبیا نمی تواند یک اتفاق یا تصادف باشد. به ویژه اینکه می بینیم، در این فیلم ها موتیف ها و نقش مایه های مشترک فراوانی به کار می رود.

«هجرت: خدایان و پادشاهان» به کارگردانی ریدلی اسکات جدیدترین محصول سینمای آمریکا در تصویر و تصورسازی از پیامبران است. این فیلم ، به حضرت موسی (ع) از دوران قبل از نبوت و زمانی که ژنرال ارتش فرعون بود تا کهنسالی می پردازد. نخستین ویژگی مشترک این فیلم با «نوح» در مضمون آخرالزمانی آن است. فیلمی که تحت تأثیر وقایع روز جامعه جهانی درباره نابودی نسل بشر در أثر خشم خداست.

«هجرت...» در مقایسه با سایر فیلم های هالیوودی با محوریت پیامبران، نازل تر است و تنها به جلوه های ویژه عظیم و صحنه های نبرد، متکی است. به طوری که خلاء وفاداری به حقیقت و فیلمنامه خوب در این أثر محسوس است. داستان فیلم، تخت و فاقد فراز و نشیب دراماتیک است. شخصیت های فیلم نیز همه کلیشه ای و به دور از خلاقیت هستند. رامسس و اطرافیانش، همان سیاستمدران مکار همیشگی هستند و حضرت موسی(ع) چه قبل و چه بعد از نبوت، سیمایی چون دیگر اسطوره های هالیوودی دارد. فیلمنامه فیلم هم به قدری پیش پا افتاده است که مثلا، معلوم نیست موسی در دوران پیامبری و با ظاهری ژنده و با لباس هایی مندرس چگونه به مقر فرعون راه می یابد و شمشیر بر گلوی او می گذارد و  تهدیدش می کند؟!

محورهای کلی داستان فیلم، همان ماجراهای معروفی است که در تاریخ و متون مقدس آمده است. اما بسیاری از جزئیات و همچنین سرانجام فیلم، تحریف آمیز است. تحلیل این تحریف ها، کار متخصصان علوم دینی و تاریخی است و شرح آن نیز در این نوشتار نمی گنجد. اما بیان این نکته کافی است که فیلم ریدلی اسکات، یک تطهیر همه جانبه از جریان یهودی صهیونیستی است. آنچنان که روایت فیلم، در راستای معرفی این جریان به عنوان قوم برگزیده خداوند ترسیم شده است. به طوری که در ابتدای فیلم گفته می شود: "عبری ها (قوم بنی اسرائیل) به مدت 400 سال برده مصر بودند. آن ها در تمام این مدت سرزمین مادری و خدای را فراموش نکرده بودند. خدا هم آن ها را فراموش نکرده بود."

در تمام طول فیلم، عبری ها به عنوان انسان هایی رنجبر و مظلوم معرفی می شوند که تحت ظلم و ستم فرعونیان قرار دارند، اما خدا همواره یار آن هاست. به طوری که در فیلم ادعا می شود به دلیل ستم های مصری ها بر عبری ها، خشم خدا برانگیخته می شود و این سرزمین دچار یک وضعیت تراژدیک آخرالزمانی می شود! در فیلم می بینیم که موسی از رامسس دوم (فرعون زمان) می خواهد که از استثمار عبری ها دست بردارد. اما رامسس نه تنها به بردگی عبری ها ادامه می دهد که هر روز تعدادی از بنی اسرائیل را به دار می آویزد تا محل اختفای موسی را فاش کنند. در نتیجه این عمل رامسس دوم، باد و طوفان های تخریب کننده به وجود می آید، حشرات و حیوانات به مصری ها حمله می کنند و انواع زخم و بیماری ها آن ها را در بر می گیرند. حتی در بخشی از داستان فیلم، کودکان و نوزادان مصری، همه به اذن خداوند کشته می شوند، اما بنی اسرائیل از همه این بلاها در امان می مانند! کودک کشی، یکی از موتیف های مشترک فیلم «هجرت...» با «نوح» است. در آن فیلم هم ادعا می شود که نوح، به أمر خدا مجبور است نوه های خود را بکشد تا نسل بشر ادامه پیدا نکند و ظلم و ستم از زمین پاک شود! این بار هم در فیلم «هجرت...» روایت می شود که موسی از خدا می خواهد برای تنبیه مصری ها همه فرزندان آن ها را بشکد! به کارگیری نقش مایه قتل کودکان در فیلم های تاریخی هالیوود در شرایطی رخ می دهد که سرمایه گذاران و نظریه پردازهای شریک در تولید این فیلم ها، خودشان جزو دستگاهی هستند که به کودک کشی متهم هستند؛ از عراق و افغانستان گرفته تا فلسطین و لبنان و حالا یمن.

اما تحریف اصلی فیلم «هجرت...» در سکانس پایانی فیلم دیده می شود. برخلاف تاریخ که قوم بنی اسرائیل به پیامبر خودشان خیانت می کنند و از مسیر کلیم الله منحرف می شوند، این فیلم مدعی عاقبت به خیری این قوم است؛ آنجا که در نمایی تمثیل آمیز، فرشته واسط میان موسی و خدا همراه با اسرائیلی هاست و عبری ها، موازی با مَلِک، به حرکت خود ادامه می دهند. این تحریف ها و ادعاها در اوضاعی به تصویر کشیده شده اند که پس مانده های آن قوم، روزگار بی آبرویی را می گذرانند و به قومی جنایت پیشه در افکار عمومی جهانیان تبدیل شده اند.

ضمن اینکه چهره حضرت موسی(ع) نیز در این فیلم از مقام یک پیامبر الهی به یک قهرمان مرسوم و معمول در فیلم های اکشن هالیوودی، نزول یافته است. شخصیتی مشابه گلادیاتورها که بیشتر وجهی زمینی دارد تا آسمانی. تصویر موسی در این فیلم، در ادامه ترویج تصورات اومانیستی و سکولار درباره انبیای الهی است. در این فیلم هم موسی، فاقد جنبه ای معنوی و استعلایی است و همچون پیامبر جعلی فیلم «نوح» مردی نیمه دیوانه معرفی می شود. در سکانس پس از بعثت موسی به رسالت الهی، درست پس از وحی شدن به موسی، همسرش بر بالین او به وی می گوید که به سرش ضربه خورده است! همسان سازی بعثت یک پیامبر با بیماری و ضربه دیدن سر او، مضحکه این فرایند الهی در فیلم اخیر ریدلی اسکات است.

حضور بازیگری به نام «بن کینگزلی» هم به عنوان یکی از قهرمان های این فیلم، تأمل برانگیز است. او یکی از بازیگران ثابت فیلم هایی با درونمایه ضدایرانی-ضداسلامی است. همچنان که به کارگیری دو سه دقیقه ای بازیگر ایرانی به عنوان همسر فرعون هم یک انتخاب غرض ورزانه بوده است. نگاه نژادپرستانه هالیوود، این بار در یک فیلم تاریخی تراوش یافته است؛ در سکانس سوءقصد به جان موسی در بیابان، تروریست ها، یکی ظاهری ایرانی-عربی دارد و دیگری سیاهپوست است!

آئین پیامبرکُشی صهیونیست ها، این بار در فیلم «هجرت: خدایان و پادشاهان» اجرا شده است، اما این بار برای هویت بخشی به صهیونیسم!

  
نویسنده : ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٤/۱٥
تگ ها :

نگاهی به فیلم «پسر بچگی» (boyhood)

درسی از «سینمای امید» برای فیلمسازان ایرانی!

دقیقا در میانه مباحث پردامنه ماه های اخیر در کشور ما پیرامون سینمای امید، سیاه نمایی و سبک زندگی فیلمی در آمریکا به نمایش در آمد که همه این شاخصه ها را یکجا با هم داشت؛ «پسربچگی» (boyhood) با فیلمنامه و کارگردانی ریچارد لینکلیتر، برنده جایزه بهترین فیلم مراسم گلدن گلوب 2015 و یکی از مدعیان اصلی دریافت نشان بهترین أثر در هشتادوهفتمین مراسم اسکار. فیلمی که نشان می دهد در ضمن یک درام خانوادگی، چگونه می توان به سیاست پرداخت و از دولت حاکم، حمایت نمود.

این فیلم، زندگی پسری به نام مِیسون و خانواده اش را طی 12 سال ترسیم می کند. مهم اما بسیار تکراری است که این 12 سال، در زمان واقعی ضبط شده و بازیگران اصلی ثابت هستند. مثلا الار کولترین، هم نقش شش سالگی میسون را بازی می کند، هم 12 سالگی و هم 18 سالگی او را. سایر بازیگران فیلم نیز همین وضعیت را دارند. به جز این خصوصیت، هیچ مشخصه هنری و تکنیکی و فنی خاص دیگری در آن دیده نمی شود. نه با داستان خارق العاده ای مواجه هستیم و نه جلوه های ویژه و نه حتی نقش آفرینی چندان قابل توجهی. حتی فراز و نشیب های دراماتیک هم در آن وجود ندارد.

به همین دلیل هم، لقب بهترین فیلم سال جهان آنچنان که گلدن گلوب وحتی قرار گرفتن در میان هشت فیلم برتر سال مطابق آنچه اسکار انجام داد، اصلا برازنده این فیلم نیست. اما آنچه باعث شده تا «پسربچگی» این همه مورد توجه دم و دستگاه از بیخ و بن ایدئولوژیک سینمای آمریکا قرار بگیرد، این است که این فیلم، پمپاژ انرژی و سفیدنمایی به جامعه آمریکاست. نماد و نمودی است از امید، زندگی، نشاط و انگیزه در مردم یک کشور.

«پسربچگی» نیز مانند اغلب فیلم های هالیوودی در همان سکانس نخست، خلاصه ای از حرف خود را بیان می کند؛ آسمانی رویایی و کودکی که امیدوارانه چشم به افق دوخته است. آسمان، کودک و افق، سه عنصر اساسی این فیلم هستند. فیلمی که روایتگر سرزمینی است که همچون آسمان، بی انتها و رویایی است و محل پرورش و رویش و امید است و چشم مردم خود را به افق های دور دست و آرزوهای بلند مجذوب ساخته است.

در تک تک نماها، رنگ های شاد، به ویژه رنگ سبز، غلبه دارد. در اکثر صحنه ها، شادی و نشاط و تحرک دیده می شود. حتی بخش هایی از فیلم مثل صحنه های درگیری مادر میسون با شوهر دومش، همراه با نوعی عزت و لذت از زندگی است. مقایسه این نوع تصویرسازی فیلم برگزیده جوایز و حلقه های مختلف آمریکا با فیلم های جشنواره فجر امسال، قابل تأمل و عبرت آموز است. در فیلم های جشنواره فجر امسال، ما معمولا رنگ های تیره و تار را می دیدیم که اطراف آدم هایی بی هویت و افسرده را فرا گرفته بودند.

برعکس سینمای ما که اغلب تصویری بزهکار و ناامید و پرخاشگر از نسل جوان می نماید، هالیوود همواره جوانان خود را رو به رشد و پیروز و حماسه ساز معرفی می کند. درست مثل «بچگی». فیلمی که به قهرمان سازی کودکان و نوجوانان آمریکایی می پردازد. برخلاف فیلم برگزیده جشنواره فجر ما که درباره سقوط و انحطاط نسل جوان ایرانی است، فیلم  برگزیده اسکار، مضمونی درباره رویابافی، رشد و بلوغ نسل جدید آمریکاست. در این فیلم، همیشه حق با بچه هاست. مثلا وقتی گلف بازی می کنند، بچه ها موفق می شوند و از بزرگترهایی که در این بازی پیشکسوت هستند هم بهتر کار می کنند. یا وقتی به ورزشگاه می روند و مسابقه بیس بال را تماشا می کنند، دائم در حال شادی موفقیت تیم مورد علاقه خود هستند. این فیلم نشان می دهد که یک زن سرپرست خانوار که در ابتدا برای اداره زندگی خود و پرورش فرزندانش با دشواری هایی مواجه است، چگونه می تواند مسیر ترقی را بپیماید و به یکی از اساتید موفق و محبوب دانشگاه تبدیل شود.

باز هم با یک فیلم اسکاری دیگر سر و کار داریم که به طور آشکار سیاسی است و به تبلیغ برای منافع دولت آمریکا می پردازد. مگر می شود فیلمی برنده اسکار و گلدن گلوب باشد و از پروپاگاندا برای کاخ سفید پرهیز کند؟ داستان فیلم در در دوره ریاست جمهوری بوش آغاز می شود. دوره ای که هنوز، وضعیت خانواده نا به سامان است و درگیری و تنش، به طور رقیق و قابل تحملی در فضای فیلم دیده می شود. اما از موقعی که اوباما روی کار می آید، اوضاع خانواده نیز رو به راه می شود. بچه ها به بلوغ می رسند و مادر، استاد دانشگاه می شود (استعاره ای از رشد و پویش جامعه آمریکا) فیلم، با نمایش مشارکت مشتاقانه مردم و به خصوص نوجوانان در کمپین های انتخاباتی اوباما، به طور گل درشت و شعاری، به تبلیغ برای دولت آمریکا می پردازد.

رقابت دو جناح در حکومت آمریکا در تضاد پدر و بیل (همسر دوم مادر) پدیدار شده است. در شرایطی که پدر، مهربان و همراه و آموزگار است، بیل روحیه ای مستبدانه و خودخواه و سلطه گر و ماجراجو دارد. همزمان با پایان دوران بوش، بیل هم از مادر جدا می شود و دوران خوشی و موفقیت خانواده آغاز می شود. وقتی مادر، بیل را ترک می کند، خطاب به بچه ها می گوید که به عقب نگاه نکنید، همه چیز درست می شود. به این معنی که گذشته تلخ جامعه آمریکا در دوران بوش را فراموش کنید، آینده خوب در راه است.

شگفت انگیز است؛ فیلم «پسربچگی» یک بیانیه سیاسی در حمایت از دولت آمریکاست، بی آنکه این چنین وانمود کند. یعنی مخاطب عام سینما که خیلی اهل رمزگشایی از فیلم ها نیست، بدون اینکه متوجه شود، با تماشای این فیلم هم سبک زندگی آمریکایی را می آموزد و هم تبلیغ حکومت آن کشور را دریافت می کند. البته فیلم های سطح اول هالیوود همیشه به همین سیاق هستند. فیلم هایی که غالبا در مراسم اسکار نیز نامزد شده و جایزه می گیرند، مانیفست هایی هستند که در بسته هایی پرجاذبه و دراماتیک، به ذهن و روح مخاطب تزریق می شوند.

بنابراین فیلم «پسربچگی» شاید یکی از برترین فیلم های سال سینمای آمریکا نباشد، اما بهترین فیلم در نمایش تصویری امیدوارانه از این کشور و دمیدن روحیه امید و اتحاد و شادی به شهروندان خود است. امروز دیگر بر همه عیان گشته که مهم ترین کارکرد جوایز و جشنواره های سینمایی در آمریکا، بازسازی چهره ایالات متحده در افکار عمومی داخل و خارج از این کشور است. آمریکایی که به نام جنگ و غارت و کودتا در افکار عمومی شناخته می شود؛ آمریکایی که با وجود روی کار آوردن رئیس جمهوری سیاه اما همچنان با معضل نژادپرستی دست و پنجه نرم می کند و به قول شاعر "هنوز از رنج آزار سیاهان، دامن آلوده است" آمریکایی که همین روزها به خاطر کشتار چند جوان مسلمان در خیابان هایش بی آبرو شده است و ... حالا سینما به عنوان کلید حل مشکلات یک جامعه به میدان می آید تا روی همه این زخم ها سرپوش بگذارد و نمایی متفاوت از آمریکای رویایی را در یک روایت به ظاهر واقعی به ذهن و روان مخاطب خود بکوبد!

فیلم «پسربچگی» برای سینمای ما، از مسئولان و هنرمندان گرفته تا مخاطب عام و خاص، یک الگوی قابل تأمل است. این فیلم، بیش از درام و ساختار و هنر و تکنیک و فرم، به خاطر نمایش همه جانبه زندگی، جامعه ، فرهنگ و حتی سیاست آمریکایی در ایده آل ترین شکل ممکن، مخاطب را دچار حیرت می کند. اینکه یک فیلم ، حتی نشیب ها و شکست های زندگی مردم کشورش را خوب و مثبت نشان می دهد، ویژگی منحصر به فرد این أثر است. نمایش و آموزش همه ابعاد و زوایای سبک زندگی آمریکایی نیز در این فیلم خودنمایی می کند. کارگردان سعی کرده تا هیچ یک از شاخصه های سبک زندگی را از قلم نیندازد. آداب معاشرت، روابط با جنس مخالف، مسافرت، مهمانی، ازدواج، طلاق، آشپزی، بازی، هنر، ورزش و ...  همه عناصر و نشانه های فرهنگ آمریکایی یک جا در این فیلم جمع هستند؛ از ورزش هایی چون بولینگ و گلف گرفته تا کتاب هری پاتر و مناسک مربوط به آن تا انواع تفریحات وعشق ورزی و حتی خانواده بدون پدر!

  
نویسنده : ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٤/۱٢
تگ ها :

نگاهی به فیلم «ویپلش» (Whiplash)

تجسیم دراماتیک توسعه لیبرالیستی

«ویپلش» از مهمترین محصولات سال 2014 هالیوود است که در مراسم اخیر اسکار نیز سه جایزه بازیگر مکمل مرد، صداگذاری و تدوین را ربود. فیلمی روان و ساده در فرم، اما پیچیده و چند لایه در محتواست. أثری که در ظاهر، تنها یک موقعیت بغرنج و وانفسای موسیقایی را نمایش می دهد، اما در باطن، تجسیم ماهیت و هویت ایدئولوژی آمریکایی است. فیلمی که در آن مفاهیمی چون میلیتاریسم و پیشرفت در فضایی جوانانه و هنری، دراماتیزه شده است.

«ویپلش»(Whiplash) به کارگردانی دیمین شزل، داستان جوانی به نام اندرو نیمن (با بازی مایلز تلر) است که در یک هنرستان موسیقی تحصیل می کند و استعدادش در نوازندگی درام جاز او را به عضویت ارکستر آکادمی هنرستان در می آورد. اما مربی و رهبر این ارکستر (ترنس فلچر با بازی جی کی سیمونز) کار خود را با چاشنی توهین و تحقیر و گاه، برخورد فیزیکی همراه کرده است و باعث می شود تا میان اندروی جوان و این استاد، چالش هایی به وجود بیاید. چالشی که در میانه فیلم، اندرو را از میدان به در و مقهور خشم استاد می کند، اما در پایان ، این شاگرد است که مچ سرسخت فلچر را می خوابند و پیروز می شود.

یک مقایسه با سینمای ایران

قبل از هر بحثی، جا دارد تا نوع تصویرسازی نسل جوان در این فیلم و عموم فیلم های هالیوودی را یادآوری و آن را با تصویر جوانان در فیلم های ایرانی مقایسه کرد. در سینمای ایران، جوانان یا آس و پاس و طغیانگر هستند، یا مشتی بچه پولدار عشق فرنگ! چیزی که به عنوان «جوان ایرانی» در سینمای ما به نمایش در می آید، به طور عام و غالب، خارج از این دو حالت نیست. فیلمسازان ما یا همه گروه ها و طیف های نسل جوان را نمی بینند و یا نمی خواهند ببینند! اما در هالیوود، آنچه به عنوان «جوان آمریکایی» می بینیم، اسطوره اعتماد به نفس و خودباوری است.

برای درک بهتر این مسئله، می توان «ویپلش» را با فیلم «رخ دیوانه» در ایران قیاس کرد که تقریبا به طور همزمان با هم مطرح شدند و از فیلم های برگزیده سینمای کشورهای خود هستند، یکی در اسکار و دیگری در جشنواره فجر. هر دو فیلم، فضایی جوانانه دارند و وجه مشترک آن ها، قرار گرفتن جوانانی برآمده از خانواده های ناقص و بی سر و سامان، در مرکز درام است. داستان «رخ دیوانه» درباره جوانانی به اصطلاح بی پدر و مادر است و در «ویپلش» هم جوانی بی بهره از سایه مادر حضور دارد. فیلم ایرانی، شامل همان تصویر صدها بار تکرار شده نسل جدید در سینمای سال های اخیر ما می شود، با حداقل نوآوری و تازگی. جوانانی از طبقات مختلف اجتماعی که در نکبت و زشتی زندگی می کنند و در آخر نیز شکست می خورند. اما در فیلم آمریکایی که درباره اش بحث می کنیم، شخصیت محوری داستان، جوانی 18، 19 ساله و یک شهروند ساده و معمولی است. اما در نهایت قهرمان می شود. «رخ دیوانه» درباره جوانانی است که دائم دروغ می گویند و برای رسیدن به اهدافی حقیرانه، دوستان خود را قربانی می کنند. اما «ویپلش» درباره جوانی است که بر همه حواشی چشم می بندد و برای رسیدن به هدفی بزرگ می جنگد و سرانجام، پیروز می شود. نقطه اوج درام در این فیلم، جایی است که اندرو پس از به دست آوردن جایگاه خود در گروه، به دلیل خراب شدن وسیله نقلیه، دیر به محل اجرا می رسد و در همان حال متوجه می شود که مضراب هایش را نیز در ماشین جا گذاشته و در حین رفت و برگشت برای آوردن مضراب ها، تصادف می کند، اما آنقدر در هدف خود راسخ است و به قدری به راه و مقصدش ایمان دارد که با سر و صورتی خونین، روی صحنه می رود.

 

 

برداشتی ایدئولوژیک از فیلمی موسیقایی

 

«ویپلش» در فضایی با طمأنینه و ضرباهنگی آرام شروع می شود. آغاز فیلم، این تصور را ایجاد می کند که قرار است فیلمی مثل همه فیلم های دیگری که در زمینه موسیقی ساخته شده است را ببینیم. زیرا به طور معمول، فیلم هایی با موضوعاتی چون یک رشته ورزشی یا یک رشته هنری ، موفقیت چندانی در جلب همدلی و همذات پنداری مخاطب عام نداشته و به مخاطب خاص و آشنا با آن رشته مخصوص، محدود مانده اند. اما ناگهان از دقیقه 26 همه چیز متحول می شود و موقعیتی ملتهب و مضطرب بر فیلم سیطره می یابد. یعنی درست از زمانی که فلچر، از شدت خشم ناشی از ناتوانی اندرو در همراهی با ریتم مدنظر او، صندلی را به طرف وی پرتاب می کند و در پی آن ناسزاهایی تند و چند سیلی را به نوازنده جوان حواله می دهد. از آن پس است که در می یابیم ، درونمایه فیلم، نه تنها به موسیقی منحصر نمی شود، که یک أثر روانکاوانه و در لایه های زیرین، ایدئولوژیک در برابر ما قرار دارد. کار بزرگ دیمیل چزل، کارگردان «ویپلش» همین بوده که از یک داستان کوتاه دو سه خطی درباره پیوستن یک جوان جویای نام به یک گروه موسیقی و درگیری او با استاد و ناامیدی اش از ادامه کار و بازگشت دوباره و دست یافتن به موفقیت، مانیفستی دراماتیک، درباره مفهوم پیشرفت، تجاوز نظامی و اصل بقای اصلح را به تصویر کشیده است.

«ویپلش» نامی دو پهلوست. هم، عنوان یک قطعه موسیقی است که فلچر و اندرو بر سر آن دچار نزاع می شوند و هم به معنای تازیانه. محتوای فیلم نیز همچون اسم آن، دو لایه دارد. لایه ظاهری و رویین مضمون فیلم، تمی روانکاوانه دارد و نوعی آزمون تربیتی را نمایش می دهد. این فیلم، روایتگر بازگشت به روش های تربیتی ماقبل مدرن است و برخلاف نظریات معاصر که تشویق را ارجح می دانند، این فیلم، مدافع تنبیه است. در کلیدی ترین دیالوگ فیلم که نقش هسته مرکزی روایت را داراست، فلچر وقتی پس از مدت ها قهر و دوری، بار دیگر اندرو را می بیند و با او آشتی می کند، برای وی توضیح می دهد که هدفش از آن همه بداخلاقی در حین تمرین و آموزش این بوده که هنرجوها سطح کار خودشان را بالا ببرند و موجب شود که تمرین کنند، تمرین کنند و باز هم تمرین کنند تا به انسان های بزرگی تبدیل شوند. او تأکید می کند که عبارت های تحسین آمیز در کار تعلیم و تربیت، یک سم است و مانع پیشرفت افراد می شود. آنچه در فیلم به عنوان یک نظریه تربیتی مطرح شده، شباهت زیادی به تحلیل ویل دورانت از چگونگی تبدیل «افلاطون» از یک بچه پولدار قلدر، به یک حکیم باریک اندیش و شاعر مسلک است. دورانت در کتاب «تاریخ فلسفه» این پندار را عنوان کرده که افلاطون در مواجهه با تعبیرهای تحقیرآمیز زعمای مصر باستان نسبت به یونان کهن، انگیزه ترقی و دانستن بیشتر را می یابد و از این ماجرا نتیجه می گیرد که «هیچ چیزی تعلیم دهنده تر ار تحقیر و استهزا نیست.»

اما چنین نگره ای فراتر از نظریات و تجربیات آموزشی و پرورشی، ستون فقرات ایدئولوژی لیبرال سرمایه داری هم هست. آرمان پیشرفت در انگاره بازار آزاد، دارای ذاتی خشن و خونبار است. هم از این روست که هر جا لیبرالیسم اقتصادی و سیاسی سیطره بیشتری داشته باشد در آنجا بحران های انسانی و اجتماعی نیز شایع تر است. لیبرالیسم، تنها با جنگ و خونریزی پا بر جا می ماند و با خشونت و توحش است که پیش می رود و فتح می کند و سلطه می یابد. فیلم «ویپلش» هم دقیقا همین مفهوم را دراماتیزه و به تصویر کشیده است. قهرمان جوان فیلم، اندرو، تنها در شرایطی می تواند رشد کند و به پیروزی برسد که خون به پا کند. استاد او نیز تنها با خشونت و هتاکی و حمله فیزیکی است که می تواند افراد تحت سلطه خویش را عاملی برای قدرت و اقتدار خود بسازد.

 

دو پهلو بودن محتوای فیلم، در شخصیت فلچر نیز برقرار است. شخصیت پردازی وی بین پروتاگونیست(مثبت/قهرمان) و آنتاگونیست(منفی/ضدقهرمان) در نوسان است. از یک طرف، او یک مربی کاربلد و دقیق است و این وجه خیر وی را تجلی می دهد، اما از سوی دیگر، رفتاری مخرب روح و روان دارد که وی را به سمت شر متمایل می کند. او در مقطعی از فیلم، موجب سرکوب شاگردهای خودش می شود، اما در روند کلی داستان، نقشی سازنده را برای شکوفایی توانایی اندرو بازی می کند. هموست که با قرار دادن اندرو در منگنه انجام کارهای سهمگین منجر به خودنمایی و برتری موسیقیدان جوان در یکی از مهم ترین مجالس می شود. بنابراین شخصیت فلچر را می توان برآیند و تجسیم روح توسعه سرمایه محور دانست. روحی خشن و گاه کشنده که به زعم فیلم، نیروهای خود را به سمت گوی توفیق و کرامت می برد.

تصور پیشرفت براساس تصویر «ویپلش» تفسیری ظریف از مسلک سرمایه داری (کاپیتالیسم) است. در این فیلم هم مطابق با روح کاپیتالیسم، خدا، معنویت و حتی عشق و عاطفه هیچ جایگاهی در پیشرفت و توسعه ندارند. تا آنجا که اندور مجبور می شود برای هموار کردن مسیر ترقی خود، حتی معشوق خودش را نیز ترک کند.

یکی از خورده روایت های فیلم، خودکشی شاگرد قدیمی فلچر است. در پی این اتفاق، دستگاه قضایی به این نتیجه می رسد که رفتارهای پرخاشگرانه فلچر سبب افسردگی شدید آن هنرجو و متعاقب آن خودکشی وی شده است. ماجرایی که بیش از هر چیزی تداعی گر نظریات تنازع بقا هستند. آن ها که نمی توانند خود را از نردبان تکامل بالا بکشند، سرنوشتی جز مرگ ندارند. درست مانند شاگرد قدیمی استاد سخت گیر در این فیلم.

ضرباهنگ بازی در دستان «رئیس بزرگ» (فلچر) است و هر کس از این ریتم عقب بماند و یا بخواهد خودسرانه سبقت بگیرد، از دور روزگار حذف می شود. در این فیلم، تنها کسی که سرانجام خودش را با ریتم رئیس ارکستر تطبیق می دهد اندرو است، او هم تنها در شرایطی می تواند به چنین موقعیتی دست یابد که نواختنش با شتک زدن خون دستانش همراه می شود. تنها در این وضعیت خونبار است که اندرو (تحت سلطه) با فلچر (سلطه گر) هماهنگ می شود.

  
نویسنده : ; ساعت ۳:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٤/٩
تگ ها :

نگاهی به مستند «33 سال سکوت» به کارگردانی حسین شمقدری

راز یک قهرمان پناهنده !

 «33 سال سکوت» أثری افشاگر و عدالتخواه در ساحت سینمای مستند ایران است؛ فیلمی که از یک راز 33 ساله پرده بر می‌دارد و مهر سکوتی طولانی را می‌شکند؛ سوالی است که پاسخ آن هم درد است و هم درمان؛ چرا یک جانباز، به کشوری دیگر پناهنده شده و در آنجا چه می‌کند؟ مسئله‌ای که حدود ۲۰ سال قبل نیز ابراهیم حاتمی کیا در بخشی از فیلم «از کرخه تا راین» به آن پرداخته بود؛ برخی که دنبال پاسپورت سفارت خرس نشان هستند و با همه داغداریشان برای آرمان خود اما قصد پناهندگی دارند. حالا پس از این همه سال، یکی از همین بسیجی‌ها، رازهای مگوی زندگی خود را برابر یک دوربین می‌گشاید و هر آنچه در دل دارد را بی‌محافظه کاری و تعارف، بازگو می‌کند.

«33 سال سکوت» چهارمین فیلم مستند حسین شمقدری است. او از همان نخستین أثر خود، «یزدان تفنگ ندارد» تسلط خود بر کارگردانی فیلم مستند را ثابت کرده بود. همچنان که در دوگانه «میراث آلبرتا» نشان داد که از فاش گویی کم و کاستی‌های اجتماعی باکی ندارد. حتی مستند «مقاومت، رمز پیشرفت» او نیز با اینکه فیلم انتخاباتی «سعید جلیلی» در رقابت سال 92 بود، بیش از یک فیلم تبلیغاتی سیاسی، أثری اعتراضی و عدالت جو به نظر می‌رسید. او در این مسیر، این بار به سوژه‌‌ای بکر و تازه رسیده است؛ مردی به نام ابوالفضل دوزنده، جانباز نبرد مقدس هشت ساله، سال هاست که جلای وطن کرده و به کشوری غریبه پناهنده شده است. شمقدری در زمانی محدود و با ریتمی سریع، به زندگی و مبارزات و حال و روز او می‌پردازد و در نهایت به پایانی شگفت آور و تکان‌دهنده می‌رسد.

موضوع این فیلم، در ذات خود استعداد زیادی برای سیاه نمایی دارد. همچنان که قهرمان فیلم، در طول روایت خود بارها بر سر مسئولان و ساختارهای اداری نظام فریاد می‌زند. اما در این فیلم نه تنها هیچ أثری از سیاهی دیده نمی‌شود، که با بسته‌ای از امید و انرژی و شور و آرمان گرایی مواجه هستیم. اهمیت مستند «33 سال سکوت» علاوه بر موضوع آن به همین برمی گردد که درست در میانه مباحث این روزهای سینمای ایران پیرامون «سیاه نمایی» رونمایی شده است. این فیلم نشان می‌دهد: می‌توان به ظلم حمله کرد اما برخلاف فیلم‌های سیاه نما به حمایت از ظلم‌های بزرگتر گرفتار نشد، می‌توان ظالم را به چالش کشید اما به دام ظالم دیگری پناه نبرد، می‌توان حتی یقه «احمدی نژاد» را گرفت اما به سران زر و زور و تزویر باج نداد و در نهایت، می‌توان اعتراض کرد اما حیثیت ملی را به حراج نگذاشت. همین شاخص‌ها، میان فیلم عدالت خواه و سیاه -به رغم شباهت ظاهری- تفاوت ایجاد می‌کند.

دوربین حسین شمقدری در این فیلم، ساده و فارغ از بازی‌های فرمی و تکنیکی، اما بی‌غرض و نترس است. در بازنمایی سوژه اش هیچ سانسوری به خود راه نمی‌دهد. جذابیت فیلم، موضوع ملتهب آن است؛ از همان ابتدای فیلم با مردی مواجه هستیم که مخاطب را درگیر خود می‌سازد. از لحن و ظاهرش گرفته تا نوع و کیفیت مجروحیتش و همچنین وضعیت بغرنجی که به آن دچار بوده و هست و تا سربلندی و قهرمانی اش. اما جاذبه اصلی او، مقاومت بر سر هویت و آرمان است. همه ما بطور طبیعی تصور می‌کنیم افرادی که به کشورهای غربی پناهنده می‌شوند، افرادی درمانده، از خود بیگانه و بی‌ریشه هستند. اما «33 سال سکوت» با شکستن این سکوت، تصور بدیهی ما را به هم می‌ریزد و تصویری جدید از یک «پناهنده» نمایش می‌دهد. نیمه نخست فیلم، فاش گویی واقعیت‌های تلخ زندگی ابوالفضل دوزنده و دلایل پناهندگی اوست، اما نیمه دوم فیلم، واقعیت‌های دیگری را نیز درباره این شخصیت برملا می‌کند. واقعیت‌هایی که نه فقط او، بلکه فرزند جوان وی را نیز در بر می‌گیرد. بیان سویه روشن حال و روز جانباز دوزنده در این نوشتار، تازگی و جذابیت این فیلم را از بین می‌برد. پس کشف آن را به مخاطب وا می‌گذارم. 

  
نویسنده : ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٤/٥
تگ ها :

نگاهی به فیلم «سیزده» به کارگردانی هومن سیدی

ازخودبیگانگی یک ضدسینما!

 

هومن سیدی در همان نخستین فیلم خود «آفریقا» نشان داده بود که به سینمای شبه آوانگارد و ضدمخاطب تمایل دارد. فیلم «سیزده» نیز چنین وضعیتی دارد؛ فیلمی که بر مبنای بی ساختاری و لحن ضدسینما شکل گرفته است. به طوری که قواعد متداول درام در آن دیده نمی شود و ماهیت فیلم از بازی های فرمی و اطوارهای تصویری تشکیل شده است.

مشکل کارگردان فیلم «سیزده» و فیلمسازانی چون او در این است که به عناوین و القاب اهدایی منتقدان و مجلات سینمایی قانع هستند. گویی همین قدر که عده ای آن ها را به فیلمسازانی مستقل و تجربه گرا خطاب می کنند برایشان راضی کننده و کافی است. به همین دلیل هم در فیلم های خود -به ویژه در همین فیلم سیزده- همه اجزا و عناصر لازم برای یک فیلم را فدای لقب کذایی می کنند!

اشتباه استراتژیک به کار رفته در ساخت فیلم «سیزده» این بوده که ابتدا یک فرضیه و طرح کلی از پیش تعیین شده، سرلوحه قرار گرفته و سپس بدون هیچ گونه قاعده مندی و رعایت منطق درام، سعی شده تا قصه ای منطبق با ایده و طرح مفروض، به نمایش درآید. منتها تا پایان، چیزی به نام داستان در فیلم پدیدار نمی شود، بلکه مخاطب، تماشاگر یک گزارش تصویری در معرفی طرح نظری مدنظر کارگردان فیلم است.

 این فیلم، به طور آشکار از افکار فروید الهام گرفته است. فرویدیسم، نوعی ایدئولوژی است که همه چیز را در غریزه جنسی تقلیل می دهد. افراط در این نوع انسان پنداری تا حدی است که حتی عشق مادر و فرزندی نیز به این غریزه مربوط و محدود می شود! فیلم «سیزده» نیز نظریات فروید را کلیشه قرار داده و ماجرایی را بر اساس فرویدیسم به تصویر کشیده است؛ پسر نوجوانی در کشاکش دوران بلوغ با یک بحران خانوادگی مواجه می شود. دعوای والدین و قهر مادر، پسر نوجوان را تبدیل به موجودی از خودبیگانه و بی خویشتن می سازد. به محض خروج مادر از خانه، رفتارهای هنجارشکنانه پسر بروز می یابد. در این میان، او وارد یک گنگ جوانانه می شود. گرایش عاطفی پسر به یک زن فعال در این گنگ بر بحران او می افزاید و منجر به بروز رفتارهای عصیانگرانه تری در وی می گردد. بازداشت او توسط پلیس بار دیگر مادر را به زندگی بر می گرداند و ...

 همان طور که از این خلاصه گویاست، ما بیش از آنکه با یک قصه و درام مواجه باشیم، شاهد یک روایت ایدئولوژیک هستیم. به بیانی بهتر، همه اجزا و عناصر درام، به ویژه شخصیت پردازی و کشمکش های داستانی، قربانی این طرح خاص روانشناسانه و انسان شناختی شده اند. نتیجه اینکه آدم های فیلم، به شدت تصنعی و غیرقابل باور از آب درآمده اند و حوادث، بی پشتوانه و فاقد معنا. چون پرداخت شخصیت و وقایع مربوط به آن ها به هیچ وجه سینمایی نیست، بلکه نوع بازنمایی شخصیت ها –به ویژه پدر و پسر- تنها در چارچوب جهان بینی فرویدیستی حاکم بر فیلم ریخته شده است. به همین دلیل هم پرسوناژهای فیلم، فاقد شخصیت انسانی هستند و بیشتر به روبات هایی برنامه ریزی شده شباهت دارند که باید برای ارائه فرضیات مدنظر، رفتار کنند. این است که حمل چاقو در مدرسه توسط نوجوان و یا ارتباط عاطفی او با دختر باند خلافکار و بعدا نفرتش به او و یا تعامل چشمی وی با زن همسایه ، هیچ کدام وجهی منطقی ندارد و صرفا کارکردی در جهت اثبات پیش فرض های سازندگان فیلم یافته اند.

نتیجه اینکه تنها مولفه خاص فیلم، متفاوت و نامتعارف بودن آن است که این ویژگی هم به شدت خودنمایانه می نماید. وگرنه «سیزده» فیلمی است فاقد جاذبه های دراماتیک و مبتلا به آشفتگی روایی که هم برای مخاطب بزرگسال و هم برای جوانان و نوجوانان، بیش از حد کشدار و خسته کننده به نظر می رسد.چون این فیلم حتی از حداقل استانداردهای لازم برای یک فیلم قابل تحمل نیز خالی است.

یکی از مشکلات فیلم های جریان به اصطلاح مستقل سینمای ایران که در فیلم «سیزده» نیز به درشتی به چشم می خورد، ناتوانی در بازسازی واقعیت و دنیای واقعی است.  این درحالی است که در هالیوود، تفاوت اصلی میان سینمای مستقل و سینمای غالب، نزدیکی به واقعیت است. یعنی فیلم های جریان مسلط در سینمای آمریکا، عموما در گریز از واقعیات و شکل دادن دنیایی فانتزی و مجازی شکل می گیرند. اما فیلمسازان مستقل آمریکایی برخلاف جریان حاکم، به بازنمایی واقعیات نادیده و ناگفته جامعه آمریکا و ترسیم درونیات آدم ها تمایل دارند. «جایی آن سوی کاج ها» و «محبوسان» که هر دو از فیلم های مطرح مستقل سینمای هالیوود در سال های اخیر هستند، نشان می دهند واقعیات جامعه مبدأ آن ها تا چه حد با آنچه سایر فیلم ها نشان می دهند تفاوت دارد. اما در سینمای ما این قضیه کاملا برعکس است. چنانچه فیلمی چون «سیزده» نه رئال به نظر می آید و نه سوررئال و آنچه می بینیم، به کلی از واقعیت و زندگی واقعی به دور است. فیلمی که از خودبیگانگی را روایت می کند، اما خودش هم گرفتار ازخودبیگانگی است! 

  
نویسنده : ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/۳
تگ ها :