آرش

نوشته های آرش فهیم درباره فرهنگ، هنر و سینما

نگاهی به فیلم «ویپلش» (Whiplash)

تجسیم دراماتیک توسعه لیبرالیستی

«ویپلش» از مهمترین محصولات سال 2014 هالیوود است که در مراسم اخیر اسکار نیز سه جایزه بازیگر مکمل مرد، صداگذاری و تدوین را ربود. فیلمی روان و ساده در فرم، اما پیچیده و چند لایه در محتواست. أثری که در ظاهر، تنها یک موقعیت بغرنج و وانفسای موسیقایی را نمایش می دهد، اما در باطن، تجسیم ماهیت و هویت ایدئولوژی آمریکایی است. فیلمی که در آن مفاهیمی چون میلیتاریسم و پیشرفت در فضایی جوانانه و هنری، دراماتیزه شده است.

«ویپلش»(Whiplash) به کارگردانی دیمین شزل، داستان جوانی به نام اندرو نیمن (با بازی مایلز تلر) است که در یک هنرستان موسیقی تحصیل می کند و استعدادش در نوازندگی درام جاز او را به عضویت ارکستر آکادمی هنرستان در می آورد. اما مربی و رهبر این ارکستر (ترنس فلچر با بازی جی کی سیمونز) کار خود را با چاشنی توهین و تحقیر و گاه، برخورد فیزیکی همراه کرده است و باعث می شود تا میان اندروی جوان و این استاد، چالش هایی به وجود بیاید. چالشی که در میانه فیلم، اندرو را از میدان به در و مقهور خشم استاد می کند، اما در پایان ، این شاگرد است که مچ سرسخت فلچر را می خوابند و پیروز می شود.

یک مقایسه با سینمای ایران

قبل از هر بحثی، جا دارد تا نوع تصویرسازی نسل جوان در این فیلم و عموم فیلم های هالیوودی را یادآوری و آن را با تصویر جوانان در فیلم های ایرانی مقایسه کرد. در سینمای ایران، جوانان یا آس و پاس و طغیانگر هستند، یا مشتی بچه پولدار عشق فرنگ! چیزی که به عنوان «جوان ایرانی» در سینمای ما به نمایش در می آید، به طور عام و غالب، خارج از این دو حالت نیست. فیلمسازان ما یا همه گروه ها و طیف های نسل جوان را نمی بینند و یا نمی خواهند ببینند! اما در هالیوود، آنچه به عنوان «جوان آمریکایی» می بینیم، اسطوره اعتماد به نفس و خودباوری است.

برای درک بهتر این مسئله، می توان «ویپلش» را با فیلم «رخ دیوانه» در ایران قیاس کرد که تقریبا به طور همزمان با هم مطرح شدند و از فیلم های برگزیده سینمای کشورهای خود هستند، یکی در اسکار و دیگری در جشنواره فجر. هر دو فیلم، فضایی جوانانه دارند و وجه مشترک آن ها، قرار گرفتن جوانانی برآمده از خانواده های ناقص و بی سر و سامان، در مرکز درام است. داستان «رخ دیوانه» درباره جوانانی به اصطلاح بی پدر و مادر است و در «ویپلش» هم جوانی بی بهره از سایه مادر حضور دارد. فیلم ایرانی، شامل همان تصویر صدها بار تکرار شده نسل جدید در سینمای سال های اخیر ما می شود، با حداقل نوآوری و تازگی. جوانانی از طبقات مختلف اجتماعی که در نکبت و زشتی زندگی می کنند و در آخر نیز شکست می خورند. اما در فیلم آمریکایی که درباره اش بحث می کنیم، شخصیت محوری داستان، جوانی 18، 19 ساله و یک شهروند ساده و معمولی است. اما در نهایت قهرمان می شود. «رخ دیوانه» درباره جوانانی است که دائم دروغ می گویند و برای رسیدن به اهدافی حقیرانه، دوستان خود را قربانی می کنند. اما «ویپلش» درباره جوانی است که بر همه حواشی چشم می بندد و برای رسیدن به هدفی بزرگ می جنگد و سرانجام، پیروز می شود. نقطه اوج درام در این فیلم، جایی است که اندرو پس از به دست آوردن جایگاه خود در گروه، به دلیل خراب شدن وسیله نقلیه، دیر به محل اجرا می رسد و در همان حال متوجه می شود که مضراب هایش را نیز در ماشین جا گذاشته و در حین رفت و برگشت برای آوردن مضراب ها، تصادف می کند، اما آنقدر در هدف خود راسخ است و به قدری به راه و مقصدش ایمان دارد که با سر و صورتی خونین، روی صحنه می رود.

 

 

برداشتی ایدئولوژیک از فیلمی موسیقایی

 

«ویپلش» در فضایی با طمأنینه و ضرباهنگی آرام شروع می شود. آغاز فیلم، این تصور را ایجاد می کند که قرار است فیلمی مثل همه فیلم های دیگری که در زمینه موسیقی ساخته شده است را ببینیم. زیرا به طور معمول، فیلم هایی با موضوعاتی چون یک رشته ورزشی یا یک رشته هنری ، موفقیت چندانی در جلب همدلی و همذات پنداری مخاطب عام نداشته و به مخاطب خاص و آشنا با آن رشته مخصوص، محدود مانده اند. اما ناگهان از دقیقه 26 همه چیز متحول می شود و موقعیتی ملتهب و مضطرب بر فیلم سیطره می یابد. یعنی درست از زمانی که فلچر، از شدت خشم ناشی از ناتوانی اندرو در همراهی با ریتم مدنظر او، صندلی را به طرف وی پرتاب می کند و در پی آن ناسزاهایی تند و چند سیلی را به نوازنده جوان حواله می دهد. از آن پس است که در می یابیم ، درونمایه فیلم، نه تنها به موسیقی منحصر نمی شود، که یک أثر روانکاوانه و در لایه های زیرین، ایدئولوژیک در برابر ما قرار دارد. کار بزرگ دیمیل چزل، کارگردان «ویپلش» همین بوده که از یک داستان کوتاه دو سه خطی درباره پیوستن یک جوان جویای نام به یک گروه موسیقی و درگیری او با استاد و ناامیدی اش از ادامه کار و بازگشت دوباره و دست یافتن به موفقیت، مانیفستی دراماتیک، درباره مفهوم پیشرفت، تجاوز نظامی و اصل بقای اصلح را به تصویر کشیده است.

«ویپلش» نامی دو پهلوست. هم، عنوان یک قطعه موسیقی است که فلچر و اندرو بر سر آن دچار نزاع می شوند و هم به معنای تازیانه. محتوای فیلم نیز همچون اسم آن، دو لایه دارد. لایه ظاهری و رویین مضمون فیلم، تمی روانکاوانه دارد و نوعی آزمون تربیتی را نمایش می دهد. این فیلم، روایتگر بازگشت به روش های تربیتی ماقبل مدرن است و برخلاف نظریات معاصر که تشویق را ارجح می دانند، این فیلم، مدافع تنبیه است. در کلیدی ترین دیالوگ فیلم که نقش هسته مرکزی روایت را داراست، فلچر وقتی پس از مدت ها قهر و دوری، بار دیگر اندرو را می بیند و با او آشتی می کند، برای وی توضیح می دهد که هدفش از آن همه بداخلاقی در حین تمرین و آموزش این بوده که هنرجوها سطح کار خودشان را بالا ببرند و موجب شود که تمرین کنند، تمرین کنند و باز هم تمرین کنند تا به انسان های بزرگی تبدیل شوند. او تأکید می کند که عبارت های تحسین آمیز در کار تعلیم و تربیت، یک سم است و مانع پیشرفت افراد می شود. آنچه در فیلم به عنوان یک نظریه تربیتی مطرح شده، شباهت زیادی به تحلیل ویل دورانت از چگونگی تبدیل «افلاطون» از یک بچه پولدار قلدر، به یک حکیم باریک اندیش و شاعر مسلک است. دورانت در کتاب «تاریخ فلسفه» این پندار را عنوان کرده که افلاطون در مواجهه با تعبیرهای تحقیرآمیز زعمای مصر باستان نسبت به یونان کهن، انگیزه ترقی و دانستن بیشتر را می یابد و از این ماجرا نتیجه می گیرد که «هیچ چیزی تعلیم دهنده تر ار تحقیر و استهزا نیست.»

اما چنین نگره ای فراتر از نظریات و تجربیات آموزشی و پرورشی، ستون فقرات ایدئولوژی لیبرال سرمایه داری هم هست. آرمان پیشرفت در انگاره بازار آزاد، دارای ذاتی خشن و خونبار است. هم از این روست که هر جا لیبرالیسم اقتصادی و سیاسی سیطره بیشتری داشته باشد در آنجا بحران های انسانی و اجتماعی نیز شایع تر است. لیبرالیسم، تنها با جنگ و خونریزی پا بر جا می ماند و با خشونت و توحش است که پیش می رود و فتح می کند و سلطه می یابد. فیلم «ویپلش» هم دقیقا همین مفهوم را دراماتیزه و به تصویر کشیده است. قهرمان جوان فیلم، اندرو، تنها در شرایطی می تواند رشد کند و به پیروزی برسد که خون به پا کند. استاد او نیز تنها با خشونت و هتاکی و حمله فیزیکی است که می تواند افراد تحت سلطه خویش را عاملی برای قدرت و اقتدار خود بسازد.

 

دو پهلو بودن محتوای فیلم، در شخصیت فلچر نیز برقرار است. شخصیت پردازی وی بین پروتاگونیست(مثبت/قهرمان) و آنتاگونیست(منفی/ضدقهرمان) در نوسان است. از یک طرف، او یک مربی کاربلد و دقیق است و این وجه خیر وی را تجلی می دهد، اما از سوی دیگر، رفتاری مخرب روح و روان دارد که وی را به سمت شر متمایل می کند. او در مقطعی از فیلم، موجب سرکوب شاگردهای خودش می شود، اما در روند کلی داستان، نقشی سازنده را برای شکوفایی توانایی اندرو بازی می کند. هموست که با قرار دادن اندرو در منگنه انجام کارهای سهمگین منجر به خودنمایی و برتری موسیقیدان جوان در یکی از مهم ترین مجالس می شود. بنابراین شخصیت فلچر را می توان برآیند و تجسیم روح توسعه سرمایه محور دانست. روحی خشن و گاه کشنده که به زعم فیلم، نیروهای خود را به سمت گوی توفیق و کرامت می برد.

تصور پیشرفت براساس تصویر «ویپلش» تفسیری ظریف از مسلک سرمایه داری (کاپیتالیسم) است. در این فیلم هم مطابق با روح کاپیتالیسم، خدا، معنویت و حتی عشق و عاطفه هیچ جایگاهی در پیشرفت و توسعه ندارند. تا آنجا که اندور مجبور می شود برای هموار کردن مسیر ترقی خود، حتی معشوق خودش را نیز ترک کند.

یکی از خورده روایت های فیلم، خودکشی شاگرد قدیمی فلچر است. در پی این اتفاق، دستگاه قضایی به این نتیجه می رسد که رفتارهای پرخاشگرانه فلچر سبب افسردگی شدید آن هنرجو و متعاقب آن خودکشی وی شده است. ماجرایی که بیش از هر چیزی تداعی گر نظریات تنازع بقا هستند. آن ها که نمی توانند خود را از نردبان تکامل بالا بکشند، سرنوشتی جز مرگ ندارند. درست مانند شاگرد قدیمی استاد سخت گیر در این فیلم.

ضرباهنگ بازی در دستان «رئیس بزرگ» (فلچر) است و هر کس از این ریتم عقب بماند و یا بخواهد خودسرانه سبقت بگیرد، از دور روزگار حذف می شود. در این فیلم، تنها کسی که سرانجام خودش را با ریتم رئیس ارکستر تطبیق می دهد اندرو است، او هم تنها در شرایطی می تواند به چنین موقعیتی دست یابد که نواختنش با شتک زدن خون دستانش همراه می شود. تنها در این وضعیت خونبار است که اندرو (تحت سلطه) با فلچر (سلطه گر) هماهنگ می شود.

  
نویسنده : ; ساعت ۳:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٤/٩
تگ ها :